باز مثل تموم سال ها از پنجره ي اتاق بيرون رو نيگا مي کني و منتظر ريختن اولين برگ پاييزي امسال مي شي
3...2...1...بلاخره پاییز شروع شد
و چقدر هم غمگين...
سال هاي زياديه که اين موقع از سال از پنجره ي اتاقت حياط کوچولو ولي خوشگل رو نيگا مي کني و منتظر شروع پاييز میشی...
با ريزش اولين برگ پاييزيه اين درخت کوچولو، پاييز برات شروع مي شه
و آخرین برگ و به نشانه ی پایان پاییز می دونی
هنوزم هر بار وقتی قلمتو بر می داری و می خوای در مورد پاییز بنویسی ذهنت پَر می کشه و گم می شه تو روزای کودکی
انشاهای کلاس اول رو یادت می یاد؟
من یادمه!اول مداد رو بر میداشتم ،طبق معمول این متن رو اول انشا می نوشتم:(در کویر افکارم نم نم باران و طراوت و شادابی می بخشد که چگونه انشایی در مورد پاییز بنویسم)
و بعد...
آخر انشا هم مینوشتم:من پاییز را از همه ی فصل ها بیشتر دوست دارم چون زیباترین فصل است.
اون پسرک کلاس اولی هنوزم عاشق و دیوونه ی پاییزه...
شاید که این پسر شبهای پاییز شروع پاییزرو بهترین نشونه می دونه