تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

گذشته ..خودم

 شاید واسه بعضی ها این عکسها و این  نوشتها جدید باشه ولی من چهار سال

میشه که با این تصاویر به استقبال بهار میرم

چون برام خاطره هست  که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

* میگن لحظه تحویل سال هر دعایی کنی براورده میشه *

راست میگن ؟!

حرفی از ناگفته ها :

دلم میخواست حالا که بعد از مدتها سال عوض میشه یه چیز تازه بنویسم ...

اما فقط اکتفا کردم به عکسای سفره هفت سین امسال خودمون

چراش رو نمیدونم؟! شاید برام یاداور خاطرات و لحظه های قشنگیه

شایدم یه چیزی فراتر از اون

نمیدونم ماهیها تو لحظه سال تحویل چه آرزویی میکنن؟

آرزوی دریا؟ یا زنده موندم بیشتر تو تنگ کوچیکشون؟

هرچی که هست باید قشنگتر از آرزوی ما آدمهاباشه!

بهار ایران زمین رو به همه دوستانم تبریک میگم سال خوشی داشته باشید

نوشته شده توسط مسافر در 1:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

به مناسبت ولنتاین

 سلام مدتی بود سراغ وبلاگم نمیومدم ولی فکر نکنید نمیومدم من اگر لااقل سه روز یک بار وبلاگمو

نبینم حس میکنم چیزی رو گم کردم و مرتب بهش سر میزنم ولی آپ نمیکردم چون خیلی از دوستان

از دیدن دست نوشتهای من ناراحت میشدن ولی امروز  یک روز دیگه هست  روز ولنتاین و من مجبور

شدم قسمتی از دلتنگی خودمو با شما قسمت کنم:

این همه نامه نوشتم تا شاید بیایی و بدانی چه گذشت بر حال غریبم اما نیامدی ... اصلا بیا باور کنیم که می ایی‌‌‌‌ باور کنیم که تو خواهی امد... اما چه فایده مگر نبودی در کنار من؟ مگر پیشترها ساده رها نکردی مرا؟ مگر هرچه گفتم غیر از چند کلام ساده نبود؟ ولی تو نشنیدی و نشناختی مرا... پس چه فرقی دارد باشی یا نباشی؟!

یادت می اید٬یادت می اید؟ در کنار هم بودیم اما جدا از هم بودیم... تو چه می دانی٬ چه می دانستی حال و هوای عاشقی مرا

در کنارم بودی اما نشناختی مرا... اری در کنار من بودی و نشناختی مرا

چگونه بگویمت که بخوان نامه های مرا... چگونه بگویمت که بدان حرف دلتنگی ها را... چگونه بگویمت٬ که نمی دانی رنگ خیال مرا٬ نمی دانی رنگ باور مرا...

نمی دانی چه سخت است که عشقت را بخواهی تفسیر کنی

سالها پیش در کنارت تمام رویاهایم را ارام در گوش تو زمزمه کردم تا شاید بشنوی حرف و حدیث مرا٬ تا شاید بدانی که این دل وامانده بی قرار چگونه بی قرار تو شد... تا شاید بشنوی که چگونه اسمان عمرم با بودن تو افتابی است

با انکه خوب می دانستی با رفتنت اسمان چشمم تا ابد بارانی است٬ رفتی٬ رفتی و

                                                   باز هم مثل همیشه

                                                      تحریر از کمترین

                                                       تقدیم به بهترین

نوشته شده توسط مسافر در 2:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

از شهر شما ...

 

نوشته شده توسط مسافر در 8:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

خدانگهدار ...

سلام نمیدونم چطور و از کجا  شروع کنم درسته دست به قلمم به قول دوستان خوبه ولی  تو این

مورد کم آوردم آخه خیلییییییییییی سخته بخوای از دوستانی که  بیشتر از ده ماه تو این وبلاگ و بیشتر

از دوسال تو وبلاگ قبلیم خداحافظی کنم اصلا حس نوشتنم نمیاد؟؟ امروز همه دفترهای خاطرات و آلبوم

عکسهای خودمو نگاه کردم و تنها چیزی که در مورد خداحافظی و رفتن تو دفتر به نظرم جالب  اومد این

قطعه بود که برای  شما دوستانم مینویسم:

به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

از تک تک دوستان عزیزم: باز هم معذرت میخوام که تو این مدت مزاحم اوقات شریف اونها شدم

بخدا سخته .. میدونی من الان حس حضرت ابراهیم رو دارم که میخواد اسماعیلشو

قربونی کنه درسته  پسرش بود ولی خداشو بیشتر دوست داشت

منم  درسته وبلاگمو  دوست دارم ولی دوستامو از وبلاگ بیشتر دوست دارم برای

همین میرم تا راحت باشن چون  دوست ندارم به خاطر من و رفتارهای کودکانه

من بیشتر از این کسی از من رنجیده خاطر بشه

باز هم مثل همه نامه هام

تحریر از کمترین

تقدیم به بهترین

(به وبلاگتون سر میزنم) این بچه وبلاگ منو، من نیستم تنها نذارید که از تنهایی میترسه

خدانگهدار تا ....

تا نداره  ... برای همیشه تو این وبلاگ و با این اسم

دوستی من تا نداشت

شما یک تا بذارید تا بینهایت تا اون دنیا

نوشته شده توسط مسافر در 10:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

اطلاعیه ...

 سلام تا ساعاتی دیگر اخرین پست وبلاگمو میذارم باشد که با بودن همیشگی این پست تو اول وبلاگ

همیشه تو خاطرتون بمونم میرم سراغ سومین وبلاگ  چون به قول دوستان من با نوشتن زنده هستم

شاید بودن من تو  وبلاگ زیاد خاطره انگیز نبود تا ساعاتی بعد با  آپ خداحافظی وبلاگ برمیگردم

نوشته شده توسط مسافر در 2:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آذر 1387

زمان ...

تا به اكنون چند فردا را به اميد آن فرداي خيالي در پشت عقربه ها جا گذاشته ايم؟!...


فرداي حقيقي همين الان است... عقربه بزرگه... عقربه كوچيكه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خار قرمزي كه ارزش ثانيه هاي عمرمان را از بر ميخواند!...

 

نوشته شده توسط مسافر در 7:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

بن بست ...

دیروز فهمیدم : هیچ بن ی  بی" بست " ، بن !!نخواهد شد ....

                 و هر  بست ی بی " بن "  گسسته خواهد ماند .....

 

امروز ،برای همیشه "بن بست " را از فرهنگ لغاتم پاک می کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست "هرکسی را نه بدان گونه که "هست " احساس می کنند

بدان گونه که احساسش می کنند ،هست!!    انسان یک لفظ است ،که بر زبان آشنا می گذرد

 

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 8:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

بدون شرح ...

نوشته شده توسط مسافر در 4:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

یک دل نوشته دیگه ...

بیا بگذریم از هر چه ساده نیست . بیا رها شویم از تکرار ... بیا باور کنیم که هستیم ٬ برای "لحظه" هایی از جنس امروز و شاید نباشیم برای قصه هایی به رنگ فردا .. بیا به فاصله ی پلک زدنی حتی مهربان باشیم ...

بیا بگذریم اگر کسی به ماندن نمی ماند ... بیا از این پیله ی پر حیله و تردید جدا شویم که شاید روزگاری توانی نباشد برای جدایی از پیله های تردید ...

به اولین لبخندت ... به خاطرات دیروزم ... به من ... به خود ... به خدا  قسم که اینجا هنوز ترانه ی زندگی برجاست ٬ تویی که آوای جاری زندگی را از یاد برده ای...

نوشته شده توسط مسافر در 1:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

چه بخواهی .. چه ..

دل من میل تو دارد چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد  چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم, چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم  چه ندانی چه بدانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی  نتوانی

دل من سوی تو آید  بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید  بدهی یا بستاني

جانی از بهر تو دارم  چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
نوشته شده توسط مسافر در 9:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

خاطره ...

با يک شکلات شروع شد من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود

با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تند و تند مي خوردم ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برای هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه

تا نه دوستي که تا نداره !!

يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال

بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکن

نوشته شده توسط مسافر در 10:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

 سلام

 نزدیک ۶ روزه آپ نکرده بودم دلم خیلی برای وبلاگ و به خصوص دوستان وبلاگی تنگ شده بود

راستشو بخواهید دیگه قصد داشتم ادامه ندم و وبلاگ تعطیل بشه چون دوستانم کم لطف شدن

ولی امروز صبح  دوتا  اتفاق برام افتاد که دوباره استارت وبلاگ نویسی من شروع شد:

الان بهتون میگم: اول صبحی داشتم به طرف محل کارم میرفتم که یک دختر با سرعت برق

از جلوم رد شد اونم با یک ماشین در پیت من هم گفتم اگر به  شما بگن دختر به من هم میگن

فرهاد  گازشو گرفتم و تو خیابان اصلی شهر کورس گذاشتیم اول صبحی ای حال  میداد خیلی

وقت بود با کسی مسابقه نداده بودم ولی تو اولین چهارراه توسط عوامل انتظامی متوقف شد

بعد دختر رفت و مدارک رو داد به آقا پلیسه ولی من جیم شدم و رفتم تو چهار راه بالاتر وجدان

درد گرفتم گفتم شاید دختر مردم ماشینشو بردن پارکینگ اخه میدونید چیکار کردم پیچیدم جلوش

اونم برای اینکه کم نیاره  رفت تو پیاده رو که مثلا  از جلوی من در بیاد ولی من راه ندادم تا برسیم

 جلوی آقا پلیسه بعد به پلیس چراغ دادم که این یاغی رو بگیرن که اونها هم از خا خواسته

گرفتن زیاد حاشیه رفتم برگشتم چهارراه دیدم دختره سوار رخش خودش شد و راه افتاد من هم

گفتم برم حالشو بگیرم  بگم جریمه شدی مبارکه شیرنی نمیدی ولی یهو تلفن من زنگید و من چون

شماره از کیسوک بود جواب ندادم ولی باز هم زنگ زد  همون که گوشی رو برداشتم پلیس مچ منو

گرفت استفاده از تلفن حین  رانندگی دختره تا دید منو گرفتن توقف کرد  من هم مثل همیشه

با استفاده از رمز از جریمه شدن رها شدم دختره شده بود بعد پلیس به دختره گفت شما

کاری داشتید گفت نه منتظر ایشون هستم منم فوری گفتم: امری باشه گفت خب بریم دیگه

منم گفتم باشه بریم از آقا پلیسه خدافظی کردیم و هر کدوم طرف ماشین خودمون رفتیم من دیگه

داشت دیرم میشد چون کارهای  بانکی و اداری  زیادی داشتم راه خودمو گرفتم و رفتم ولی خوب

حال کردم.

مورد دوم:

موبایلم زنگ زد  اون خط دائمی یک پسر ابله گفت سلام  تو شهرستانی هستی همین که صدای بیب

شنیدم فهمیدم میخواد سر کار بذاره و برای خودش بلوتوث درست کنه منم به  پشخدمتون گفتم بیا

حرف بزن اخه اون لهجه خیلی غلیظی داره بعد پسره حال میگرد  بعد گوشی رو گرفتم یک حالی از اون

پسره گرفتم که فکر کنم یک هفته از عکس خودش تو آینه هم خجالت بکشه بعد نشستیم دور هم

 واسه اون پسره خندیدم آی خندیدم بعد این شد که من بعد شش روز بلاخره خندیدم و....

نوشته شده توسط مسافر در 2:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •