تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

سخنی با تو ...

اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه و دلش شاد میشه این امید و شادی رو

ازش دریغ نکنید پس پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن

ببخشید که کامنت رو حذف کردم

حکیم

نوشته شده توسط مسافر در 4:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

خبر مهم .....

 سلام

 داشتم میرفتم که یادم افتاد  اگر سر کارمون نذاشته باشه و هنوز حرفش حرف باشه چهارشنبه قبل از ظهر میاد چت  چت که میدوند چیهپس  هر کی میخواد با مدیر وبلاگ حرف بزنه چهار شنبه قبل از ظهر  وبلاگش رو هم میبینه از من تعریف کنید تا حقوق و مزایای خوب برام بده

فعلا خدانگهدار

نوشته شده توسط مسافر در 6:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

تسلیت بانوی دو عالم ...


چنین گفت آدم علیه السلام

كه شد باغ رضوان مقیمش مقام

كه با روى صافى و با راى صاف

ز هر جانبى مى‏نمودم طواف

یكى خانه در چشمم آمد ز دور

برونش منور ز خوبى و نور

ز تابش گرفته رخ مه نقاب

ز نورش منور رخ آفتاب

كسى خواستم تا بپرسم بسى

بسى بنگریدم ندیدم كسى

سوى آسمان كردم آنگه نگاه

كه اى آفریننده مهر و ماه

ضمیر صفى از تو دارد صفا

صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه كن

ز اسرار این خانه آگاه كن

ز بالا صدائى رسیدم بگوش

كه یا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعایى ز دانش بیاموزمت

چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام

به حق محمد علیه السلام

به حق على صاحب ذوالفقار

سپهدار دین شاه دُلدل سوار

به حق حسین و به حق حسن

كه هستند شایسته ذوالمنن

به خاتون صحراى روز قیام

سلام علیهم ،علیهم سلام

كز اسرار این نكته دلگشاى

صفى ر از صفوت صفایى نماى

صفى چون بكرد این دعا از صفا

درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد

صفى از صفایش سر انداز شد

یكى تخت در چشمش آمد ز دور

سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى

چو خورشید تابان بلند اخترى

یكى تاج بر سر منور ز نور

ز انوار او حوریان را سرور

یكى طوق دیگر به گردن درش

بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آویخته

ز هر گوهرى نورى انگیخته

صفى گفت ‏یا رب نمى‏دانمش

عنایت ‏به خطى كه بر خوانمش

خطاب آمد او را كه از وى سؤال

بكن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پیغمبرم

به این فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسین و حسن

همان طوق در گردن من على است

ولى خدا و خدایش ولى است

چنین گفت آدم كه اى كردگار

درین بارگه بنده راهست‏ بار

مرا هیچ از اینها نصیبى دهند

ازین خستگی ها طبیبى دهند

خطابى بگوش آمدش كاى صفى

دلت در وفاهاى عالم وفى‏

كه اینها به پاكى چو ظاهر شوند

به عالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت ‏با حرمت این احترام

مرا تا قیام قیامت تمام

نوشته شده توسط مسافر در 5:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

تقدیم به فرهاد.....

 

بازم امشب مثل هرشب تو دلت خدا خدا کن

نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو

نم نمک سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو

وا سه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن

هفتا اسمونه اما یه ستاره هم ندارن

واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه

تو فقط خدا خدا کن که خدا خودش می دونه

تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مثل هرشب تو برای من دعا کن

بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن

نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن

که خدا خودش می دونه حال و روز عاشقا رو

بین عاشقا میبینه غربت دلای ما رو

اونی که واژه به واژه می شنوه نگفته ها رو

تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب

تو برای من دعا کن

تقدیم به حاج فرهاد

از طرف حکیم

نوشته شده توسط مسافر در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

تقدیم به شما که دیر آمدی..

سلام این کامنت رو نمیدونم چرا وبرای چی گفت بذارم ولی سفارش تلفنی کرد که حتما بذارم  وبگم که خودش میفهمه مال کیه البته این مال اون وبلاگه من پسوردشو نمیدونم

 

آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا
بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا

نوشته شده توسط مسافر در 10:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

دست نوشته ...

نوشته شده توسط مسافر در 3:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

من و خدا ...

یک دست نوشته دیگه از فرهاد:

خیلی دلم گرفته ولی این دفعه به خاطر مشکلاتم نیست . مشکلات حل میشه . وقتی خوب فکر میکنم میبینم ما آدما چقدر پررو هستیم همه کاری میکنیم تا برامون یه مشکل پیش میاد مومن میشیم و دست به دامن خدا میشیم . چرا؟

 خدایا: دلم گرفته خدا با من آشتی میکنی؟ خدا جون میدونم بنده خوبی نبودم و نیستم خدا دیگه خودم هم نمیتونم برای خودم کاری انجام بدم فقط کار خودته . خدای خوبم با من قهر کردی؟ مگه میشه تو با بندت قهر کنی میدونم اشتباه کردم خوب تو ببخش . خودت یه نظری کن میدونی که چقدر دوست دارم آدم بشم اگه تو هم ولم کنی که دیگه کسی رو ندارم الان یه کوچولو نگام کن ببین چقدر تنهام !!! ببین اگه دستمو نگیری می افتم اگه تو هم منو فراموش کنی دیگه پیش کی برم؟ من که جز تو دیگه کسی رو ندارم . همه کسم تویی . خدا جون منم دل دارم ببین گرفته!! خوب خودت نظری کن خدای مهربونم تو گفتی هیچی به اندازه اشک چشم بنده گناهکار و پشیمونم برام ارزش نداره خدایا به همین اشکهام قسمت میدم کمکم کنی و پر رویی منو ببخشی......منو ببخش که اینجوری باهات حرف میزنما به خودت قسم قصد جسارت ندارم تو خودت با مهربونیات منو پررو کردی دیگه خدایا تنهام نذار دستم رو بگیر.... خدایا منو حتی برای یه لحظه رها نکن خب ممنوم خدا دمت گرم من دارم میرم حواست باشه ها دیگه سفارش نکنم انشالله برگشتم جبران میکنم قول میدم بچه مثبت باشم البته شما هم قول بده قول منو یادم بندازی آخه من زود یادم میره خب خداجون کاری نداری باشه رفتم خودمو به خودت سپردم

خداحافظ

نوشته شده توسط مسافر در 1:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

تولدت مبارک ...

سلام

امروز بیستم اردیبهشت ماه هست یعنی تا هفت روز دیگه تولد یکی از دوستان وبلاگی منه من اون روز شاید فرسنگها

از ایشون دور باشم شاید هم نباشم ولی اگر نبودم هم این پیام  حتما تو وبلاگم گذاشته میشه شاید خیلی اذیتش کردم

اینو مطمئن هستم ولی بازم مطمئن که انصاف نکرد وخوب حالمو گرفت دمش گرم بلاخره یک یاگاری که گذاشت

ببخشید زیاد حاشیه رفتم این دومین تولد تو  تولد منه اولی که مال خودم بود و تو تنهایی گذشت. نمیدونم این هم مثل اون

میشه یا نه؟؟ ولی دوست دارم دوستان وبلاگی من سنگ تموم بذارن  حداقل با یک کامنت که میشه.... کادو  پیشکش

این تولد که  برای من نیست تولد یک دوست وبلاگی هست به قول خودشون ولی من گفتم وباز اون فراتراز یک دوست

وبلاگی بود  بی خود ذهن خودتون رو منحرف نکنید قضیه عشق و عاشقی نیست مسئله خانوادگیه کامنت عشقی نذارید

خب  یک جورایی دیونه شدم دیگه این هم  سومین نامه بود دیگه...... یام  رفت برات شعر هم گفتم درسته این اواخر

شما خنده رو بر من حرام اعلام فرمودید ولی  وقتی این شعر رو با خودم گفتم و چهره خنده شما رو مجسم کردم

خندم گرفت یاد گرد گیری عید افتادم:  

                 گاو و الاغ و اردك    كبریت و گاز و فندك       جوجه و مرغ و لك لك        تولدت

 مبارك

نوشته شده توسط مسافر در 1:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

چرا .....

من روز اول هم گفتم که نمیتونم مثل فرهاد بنویسم آخه هر کسی را بهر کاری ساختن

برای همین یک فلش کامل برام مطلب داده تا تو مناسبت ها و بعضی وقتها که کم اوردم بذارم

 این از مطالب چون یکی از دوستان گفته بود من قلم خوبی ندارم این دیگه مال فرهاد هست:

سلام تا حالا از خودتون پرسیدن چرا خب من پرسیدم شاید جواب شما بهتر از من باشه منتظر جوابهای شما هستم؟؟

چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟

چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟

چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟

چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟

چرا ...شكستن بي صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟

چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟

چرا ...عاشق هميشه گريان است؟

چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟

چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريانند؟

چرا...كبوترها روي ديوارند؟

چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟

چرا ...دردها بغض مي شوند؟

چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟

چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟

چرا... گل زنداني گلدان است ؟

چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟

چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟

چرا ...ناله باد هميشه زوزه است ؟

چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟

چرا... كوهها هميشه صبورند؟

چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟

چرا... دريا گاهي وحشيست؟

چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟

چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟

چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟

چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟

چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟

چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟

چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟

چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟

چرا ...اميد بي رنگ است؟

چرا........

چرا..............

و هزاران چرا ...

بی جواب؟؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 3:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

آهنگ ..

 این آهنگ صبح که داشتم میومدم از رادیو ماشین شنیدم برام جالب بود هر چند قبلا  شنیده بودم ولی اگر اهل فکر باشیم حرف عمیقی هست نظر شما  دوستان چیه؟؟

این همه اون دستات رو
بالا و پایین نکن
لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن

ماهیگیر ماهیگیر
اشک این بچه ماهی
توی آبها ناپیداست
فریاد اون توی آب
یه فریاد بی صداست
بذار تا بچه گی رو بنذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه وقتی بشه بزرگتر

ماهیگر ماهیگیر
بیبین بازی کردنش پر از شوق موندنه
زندگی رو خواستنو مرگ رو از خود روندنه
خونه اون رودخانه است
دریا براش یه رویا است
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریا است
تابیدن آفتابو رو پولکهاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون می باره
ماهیگیر ماهیگیر
بیبین بازی کردن پر از شوق موندنه
زندگی رو خواستنو مرگ رو از خود روندنه
خونه اون رودخانه است
دریا براش یه رویا است
بزرگترین آرزوش رسیدن به دریا است
تابیدن آفتابو رو پولکهاش دوست داره
دنیا براش قشنگه وقتی بارون می باره
ماهیگیر ماهیگیر
این همه اون دستات تو
بالا و پایین نکن
لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن

ماهیگیر ماهیگیر
اشک این بچه ماهی
توی آبها ناپیداست
فریاد اون توی آب
یه فریاد بی صداست
بذار تا بچه گی رو بنذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه وقتی بشه بزرگتر

ماهیگیر ماهیگیر

نوشته شده توسط مسافر در 3:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

دست نوشته دوستتون ...

 این مطلب رو فرهاد بهم داده بود که بذارم تو  وبلاگ  ولی چون فلش مموری پیشم نبود دیر کردم

 

چه سخت است دل کندن، چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن...این سختی، تقاص سکوت است... تقاص فاصله ای است که سکوت، خالق آن است...

تقدیم به آن غریبه آشنا ، غریبه ای که گویی سالهاست می شناسمش... نمی دانم، شاید هم او را در عالم دیگری، جز این دنیا دیده ام...

امروز، می دانم که نمی توانم برای داشتن او و رسیدن به او، فردایی متصور شوم چرا که آرزوی محال داشتن، مانند امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید و بس.

ولی ... فقط آرزو می کنم که بداند و باور کند که دوستش دارم و دوستش خواهم داشت تا ابد ... بداند که هرگز او را از یاد نخواهم برد و نبض خاطراتم هر لحظه به یاد او و برای او می زند حتی اگر در کنارش نباشم...

نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه... ولی می خواهم فریاد بزنم :

آرزوی فراموش ناشدنی، از تو متشکرم... تویی که ناخواسته و نادانسته، معنی واقعی عشق را به من آموختی... بدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد...

                                                                                           برادر کوچکتان فرهاد

                                                                                                                   ۸۷/۲/۲۳

                                                                                                           

نوشته شده توسط مسافر در 3:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

شروع..

خوشحالم که در پهنهء گسترده اينترنت، سری هم به کلبه ما زديد مقدم شما دوستان که مهمانی،زودگذر يا ديرگذرخواهيد بود با ديده منت گرامی ميدارم.اميدوارم بهتر با هم آ شنا شويم و اين

 آشنايی به دوستی مبدل شود، و دوستی به معرفت اندوزی بيانجامد، زيرا انديشهء بشربرای رهايی ازجهل

و نکبت نياز به علم ومعرفت دارد.هرچه مکنت معرفت بيشتر باشد درک بشر از وجود هستی وديگرمسائل

آ شکار وپنهان،آ سان ترخواهد بود.ما درد مشترکيم که سلولهای آ ن بر امواج الکترونيک در پهنهء ا ينترنت

سر گردا نند، شايدوبلاگ يا سايت، تنها گذرگاهي باشد که در آ ن به همديگرنگاهي و سلامی کنيم.........

اين وبلاگ موضوعی خاص را دنبال نميکند بلکه دل نوشته هایی کوتاه از موضوعات مختلف را در حسن و توان خود به تحرير در مي آ ورد.گر چه ميدانم کارم بدون ضعف و کاستی نيست اما نظرات و پيشنهادات شما ميتواند

گره گشاء ، مايهء دلگرمی و بر طرف کنندهء کاستيها باشد.

سعي ميکنم من هم مثل فرهاد لااقل  روزی یک بار آپ کنم 

نوشته شده توسط مسافر در 3:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

دل نوشته ...

می دونی این دلی که تو دست توست

خیلی لرزونه

کافی یه  یه کم فشار بدی

می شکنه و می ریزه

دل من خیلی نازکه

ناز کتر از اونی که فکر می کنی

غصه که می اد اشکاش در می اد

هی این ور اون ور می زنه

اما نمی شه

به خدا نمی شه

دل من کباب می شه وقتی نامردی را می بینه

بی معرفت هیچی را نمی فهمه

حسد داره کورش می کنه

بی معرفت چشمش می بنده و مثل مار نیش می زنه

اخ که ادم ها چه قدر می تونند بد بشن

من نمی دونم تو کدوم مدرسه این ها درس خو نده اند

مگه معلمشان نگفته که انصاف هم خوب چیزه

از سر زبونش آتش در می یاد

خدا می دونه تا حالا هزار بار دل منو شکسته بی معرفت

معرفتی که نداره

از تو چشاش آتش در می یاد

من تا می بینمش فرار می کنم

خدایا می شد من دلمو بر دارم و برم

برم تو یک سیاره ایی که هیچکس توش نباشه

یا برم تو خاک و راحت برای همیشه بخوابم

تا این حسود منو اتش نزده

حسد خیلی بده

خدایا منو از حسد دور کن

بزار دلم بشکنه

دوستم تو خونه خدا دل شکسته را می خرند

اما ادم حسود جاش تو اتشه

نوشته شده توسط مسافر در 8:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

روز پرستار ....

روز پرستار رو خدمت تک تک پرستاران عزیز تبریک عرض نموده و برای همشون آرزوی موفقیت دارم

این عکس بچگی های خودمه

نوشته شده توسط مسافر در 0:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

کنایه ادبی ...

بی خبر از هم دگر اسوده خوابیدن چه سود               بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادی رسی                 ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان                ورنه بر روی مزارشکوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید                     ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران راعزیز من ببوس                  ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غم خوار باش                              ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم از هم بیگانه ایم                       در عزاها روی هم دیگر به بوسیدن چه سود

گر توانی زندهای را یک دمی تو شاد کن                 در عزا عطرو گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر                       تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نگرفتی دستی تا زنده است                           خانه صاحب عزاشبها نشستن را چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است                                   گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سالها عید امدو رفت و نکردی یاده من                   جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام                                  سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

اینجا همه همدرد ی و همبستگی و تاج گل                در عزای و در مصیبت روی هم چیدن چه سود

نوشته شده توسط مسافر در 2:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

یارب ....

 

بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدد خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را به من دادی
به من یا رب چه بخشیدی که رد کرد
به حرفم گوش کن یا رب به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا خاموش کن یارب


نميدانم نميخواهم بدانم كه ساز كهنه عشقم شكسته
نميخواهم بدانم در نگاهم غروب غربت صحرا نشسته

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوره گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یک ریز و پی در پی

دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.....

نوشته شده توسط مسافر در 11:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

شعر نو فرهاد ....

ببخشید دیگه هنوز تازه کارم راه نیفتادم دیگه

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره من گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

اینجا رو قاطی کردم

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتاره

نوشته شده توسط مسافر در 11:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

شکست دل ...

 

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آن گاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني آنگاه كه

 شمع اميد كسي را خاموش مي كني آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشهایت

 را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را

 ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي

خوشبختي خودت دعا كني ؟ به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟

نمی دانم شاید خود بهتر بدانی؟؟؟

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

از طرف یک دوست شاید هم ....

سلام نمیدونم کی هستی و از کجایی ولی بگو این شعر یعنی چی؟

من حال  وحوصله شوخی ندارما بگو وگرنه میدم اینترپل دستگیرت کنه؟؟

 

فرهاد مرو هوای من بارانیست

 

این کلبه غم بدون تو ویرانیست

 

تنها شده ام میان گردی از غم

 

این جا دل من به عشق تو زندانیست

 

شیرین شده ام که بیستون را بکنی

 

هر چند که ادعای من حیرانیست!

 

امروز به قصر من بیا فرهادم

 

حالا که ملاقات توام پنهانیست

 

ای کاش که متهم به مردن بشوم

 

هر چند جسم زنده هم قربانیست

 

این قلبها رو خودم گذاشتما قلبی در کار نبودا

 

 

 

هر چند که جسم زنده هم قربانیست

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

وقتی ....

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيا رو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

 عجب نوشتما  دلت میاد نظر ندی

این هیپنوتیزم میکنه به چشمش نگاه کنی باید نظر بدی

نوشته شده توسط مسافر در 2:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

سفارش افرا به خدا

این  پست رو به خاطر افرا گذاشتم گفته برام دعا کنید من که سراپا تقصیرم پس شما

زحمت بکشید؟؟

سلام خدا بازم یک کاری دارم حرفم زمین نمونه ها دمت گرم

دعا رو دست کم نگیرید.

 کسی که دعا می کند را هم دست کم نگیرید.

 دعا یعنی استجابت.

همان موقع که دعا می کنید مستجاب می شود.

 تمام نیروهای درونت بسیج میشوند.

نیروهایی که در خواب بودند بیدار میشوند

و هم هدف میشوند.

خیلی چیزها در وجود ما خوابیده و

دعا یعنی بسیج نیروهای درون

پس الهی امین

نوشته شده توسط مسافر در 11:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

سلام به همگی ...

خب من برگشتم اما به ۴۸ ساعت نکشید خب  زرنگم دیگه دست خودمون که نیست نظرتون رو در مورد قالب   وبلاگ برام بذارید اگر خواستید به ایمیلم بفرستید چون تو امکانات قالب هست خوشحال میشم نظر شما وبلاگ نویسها را بدونم چون اکثر دوستان وبلاگی من خوش سلیقه هستن

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 3:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

سلام ..

 سلام

من اومدم که بگم تا ۴۸ ساعت آینده قالب وبلاگ رو عوض میکنم

میخوام یک قالب  جدید بزارم نظرتون چیه؟؟

نوشته شده توسط مسافر در 10:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

دل تنگ ...

 
 

 
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنه دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....
 
درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو
غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد
 
من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد
نوشته شده توسط مسافر در 3:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

جوابیه ....

سلام

چطوری خدا؟

من خوبم خیلی ممنون؟ ولی یک چیز دیگه امروز وقتی اومدم وبلاگ دیدم یک کامنت از طرف

معصوم گذاشتن نوشته  بود تو بازم شروع کردی آخه خدا مگه من چی گفتم هر چی گفتی گفتم چشم

البته وظیفه منه  ولی میگن داری کفر میگی جون من بگو آخه این کفره من میگم هوا منو داشته

 باش کجاش کفره مگه خب به قول اون روحانی که باهاش دوست بودم مگه مگه دعا باید عربی

باشه تا اثر کنه نه جانم خدای ما هر زبونی رو بلده حتی زبون بی زبونی آره زبون بی زبونی

لابد مگید این دیگه چه صیغه ای هست خب بعضی وقتها بعضی چیزها رو نمیتونی به زبون بیاری

بعدش هم مگی برو ولی واگذارت کردم به خدا...... حالا چه دعا خیر باشه چه بد ولی به هر حا ل میشه

زبون بی زبونی اصلا بیخیال زیاد طولش ندم ببخشید خدا هم شما و هم بندگان شما رو همش اذیت میکنم

الان که دارم تایپ میکنم آهنگ رضا صادقی رو گوش میدم میگه وایسا دنیا من میخوام پیاده شم کاش

میشد این حرف روزی عملی بشه به نظر شما چند نفر پیاده میشدن من فکر کنم اولین نفر نباشم

دومی هستم چون یک جورایی از یکنواختی دنیا خسته شدم لابد میگی مگه تو زور بزنی چند سالته

                                      به سن و سال نیست به ........ اصلا بابا بی خیال

                        راستی این کامنت  رو به خاطر چند نفر نوشتم که بهم گفتن تو کافری داری کفر میگی کامنت   

                       اون عزیزان رو هم حذف نکردم تا بدونن من تعارف با هیچ کس ندارم. خدای خودمه هر چیزی 

                       بخوام  بهش میگم  بعضی از این افراد که کامنت گذاشتن گفتن نمیدونم نفرین کن و تصادف و از

                         این حرفها باید بهشون بگم من تا به حال حتی به زیردستهای خودم هم نه نگفتم تا وقتی هم که

                        نمیگم ولی    تو این مورد باید بگم  من نه نفرین میکنم نه ترک از صحبت با خدا رو ولی به احترام 

                           همین پنجشنبه  و همین ساعت تنها از خدا میخوام اونها هم مثل من بشن (غیر تصادف) فقط همین

                                                                          والسلام

                                    کوچیک همه شما حاج فرهاد                                                                                                         

نوشته شده توسط مسافر در 10:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

لوح سپاس ...

 

سلام

باز هم مثل سالهای قبل این لوح رو به اولین مدسه ای که درس خوندم فرستادم درسته همه اون

معلمها دیگه معلم های من نیستن ولی من کلی خاطره تو اون مدرسه دارم که از در و دیوار

مدرسه نگاه میکنن این لوح هیچ ارزشی در مقابل زحمات اونها نداره

با ارزوی طول عمر با عزت برای همه معلمین

این هم پنج گل معروف وبلاگ

نوشته شده توسط مسافر در 4:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

معلم ....

 

آنکه نقاش است و نقشي ساخته

 

                                    با قلـــــــم طرح نويي انداخته

 

در مسير واژه هاي دوستــــــــي

 

                                    سطر سطــري زآشنايي داشته

 

آنکه چون اسطوره هاي پارســي

 

                                    عين ولامي را به ميم  افراشته

 

هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان        

 

                                    پوششي بر جـــــهل جاهل بافته

 

آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا

 

                                    از يراي درس خـــــــــود آراسته

 

چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او

 

                                    دانشي از حد فزون انبـــــــاشته

 

لحظه هايش پر شده از خـاطرات

 

                                    خاطراتي که زدل جان باخـــته

 

هرچه از عطرش ببويم کم بود

 

                                    او گلستان ها ز گل ها کاشته

 

آنکه معمار است و الگوي همه

 

                                    لاله اي بر قلب خود بگذاشته

 

آنکه نقاش است و نقشي ساخته

 

                                    با قلـــــــم طرح نويي انداخته

 

در مسير واژه هاي دوستــــــــي

 

                                    سطر سطــري زآشنايي داشته

 

آنکه چون اسطوره هاي پارســي

 

                                    عين ولامي را به ميم  افراشته

 

هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان        

 

                                    پوششي بر جـــــهل جاهل بافته

 

آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا

 

                                    از يراي درس خـــــــــود آراسته

 

چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او

 

                                    دانشي از حد فزون انبـــــــاشته

 

لحظه هايش پر شده از خـاطرات

 

                                    خاطراتي که زدل جان باخـــته

 

هرچه از عطرش ببويم کم بود

 

                                    او گلستان ها ز گل ها کاشته

 

آنکه معمار است و الگوي همه

 

                                    لاله اي بر قلب خود بگذاشته

 

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد

 

                                    چون جلوداران به کفران تاخته

 

آن معلّم آن مرّبي آن که او

 

                                    از فنونش عالمي پرداختــــــــه

 

او عزيز است و مقامش پاس دار

 

                                    چونکه يزدان نام او بنگاشته

 

عارف آن باشد که چون قطعه زمين

 

                                    هرکسي او را لگد انداخته

 

يعني از زهد و کلام و علم او

 

 ذره اي از دانشش برداشته

 

بار الا ها اين سليمان را مدد

 

                                    تا چو ابران سايه ها افراشته 

 

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 4:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

دوستی و ارزش ان

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

قابل توجه بعضیا

این هم عابدهای وبلاگ من اگر نظر ندی  ۲۴ ساعته  تمام نفرینت میکنه

نوشته شده توسط مسافر در 2:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

اطلاعیه ...

 سلام

 چند روز پیش یکی از دوستهام گفت که نو سایتهای خارجی پشت رزمی کاران ایرانی حرف

 میزنن من هم گفتم آستین بالا بزنم و یک کاری کرده باشم خب  یک وبلاگ طراحی کردم که تو

لیست پیوندهای خودمم هم گذاشتم  یک چیز دیگه همتون ببخشید که تو این مدت بهتون نگفتم

من یک جورایی رزمی کار هستم   چندتا از ذوستهای وبلاگی من رزمی کار هستن من تو بلاگ

انجمن رزمی کاران ایران هم با اطلاعات بیشتر در خدمت شما هستم

 راستی اگر امکان داره شما هم لینک این وبلاگ رو تو لیست پیوندهای خودتون اضافه کنید البته

اجباری نیست فقط یک حمایت از ورزشکاران  رزمی ایرانی هست

razmi280.blogfa.com

نوشته شده توسط مسافر در 6:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

دل نوشته....

                                                                                        

دلم میخواد فقط بشینم و بنویسم آخه هر کس وقتی  یکم عصبی میشه با یک چیز  خودشو آروم میکنه مال من هم نوشتنه کاش میشد:

 هیچ وقت چیزی تغییر نمیکرد...یعنی کاش آدم هر جا که میخواست زندگی رو متوقف میکرد.

-من توجه و محبت نخواستم کاش با منم مثل بقیه رفتار میکردین...نمیدونین چقدر سختمه وقتی این روزا رو میذارم کنار اون روزا...اون روزا که منتظر کوچک ترین فرصت بودین تا با هم باشیم...اون روزا که نمیذاشتین برم اصرار میکردین که پنج دقیقه بیشتر بمونم...فقط پنج دقیقه...آخرشم میگفتین فردا فلان ساعت منتظرم از شما اصرار و از من نه...همیشه هم شما غالبین و من مغلوب...حیف چقدر زود میگذره...چقدر بد که میگذره...

-یه روز تو آغوشش گم میشی ...یه روز با چشماش میگه گم شو....لعنت به ...نمیدونم به هرچی که باعث شد این چیزا بیاد...حتی لعنت به من...

-آهای ملت!...کسی میدونه چرا همه چی اولش قشنگه؟؟؟اگه بخوای اون روزا برگرده باید چیکار کنی؟؟؟...

-کاش شما بهم میگفتین باید چیکار کنم...

-اصلا دیگه هیچی نمیگم...هر چی که شما بگین و بخواین حتی دیگه بالا هم نمیام تا خودتون نگین...

-اما...تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من...

-آخ... نمیدونین چقدر دوستون دارم...

-الهی...

خدا جون آخه وقتی میبینی من شاگرد تنبلی هستم چرا امتحان سخت از من میگیری؟؟؟

اگر  دوستم نداری یهوی رفوزمون کن بریم اون دنیا.........

ای خدا جون ببخشید بد حرف زدم اخه غیر تو  که نمیتونم به کسی حرف چپ بزنم یا قهر میکنه یا دلش میشکنه

یا گریه میکنه یا به گریم میندازه ولی تو یعنی ببخشید شما خیلی اقایی بابا دمت گرم

  خدا جون دمت گرم هوامو داشته باش ...

ای توهم گریه کردی ؟؟؟

خب بازم من شرمنده

نوشته شده توسط مسافر در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

فرهاد

دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد ، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه

 افتاده است ...

 مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد !

 ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند ...

 دنيا بيستون است و روي هر ستونش ، عفريت فرهاد كش نشسته است ...

 هر روز پائين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد !

 و جهان تلخ مي شود  ...

ولی شیرین من آیا چنین است؟

نوشته شده توسط مسافر در 11:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم اردیبهشت 1387

ببین چقدر قشنگه ...

 به دلایل امنیتی  در دسترس نمیباشد

نوشته شده توسط مسافر در 3:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

فقط یک نوشته هست دوستان ...

.

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شوند و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند ومن نیز روزی ...............

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتندچون هیچ کس برام گریه نمیکنه 


از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم

نوشته شده توسط مسافر در 11:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

دل ..

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی برلب دریا کشید

26

نوشته شده توسط مسافر در 11:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

آهنگ وبلاگ

سلام خب گفتید اهنگ وبلاگ رو عوض کن  چشم دیگه امری باشه عوض کردم   ولی این خوبه

ولی بازم اگر خوب نبود بگید تعارف نکنید

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 0:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

دیوان شهریار

توجه بفرمایید  بنده در این شعر هیچ منظوری ندارم فردا دوباره نیایید بگید این چیه فقط خوشم اومد حالا شما هم خوشت اومد نظر بده خوشت نیمود نظر بده خوش نیومد این زدن داره

درضمن یک عابد  گذاشتم کسانی که نظر نمیدن  ۲۴ساعته  تمام نفرین کنه

 

آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟

بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا ، چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل! این زود تر می خواستی ، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه ! که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا ، چرا؟

شور فرهادم به پرسش ، سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین ! جواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران ! که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من  ، لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین!

خامشی شرط وفاداری بُوَد ، غوغا چرا؟

شهریارا ! بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا؟

 

نوشته شده توسط مسافر در 11:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

وای دلم...

شد ز غمت خانه سودا دلم  
 
                         درطلبت رفت بهر جا دلم
 
 
 در طلب زهره رخ ماه رو 
 
 
                            مي نگردجانب بالا دلم
 
 
فرش غمت گشتم و آخرزبخت 
 
                   رفت برين سقف مصفا دلم
 
 
آه كه امروز دلم را چهشد 
 
                      دوش چه گفتست كسي با دلم
 
 
در طلب گوهر گوياي عشق  
 
                      موج زند موج چو دريا دلم
 
 
روز شدو چادر شب مي دريد
 
                         درپي آن عيش و تماشا دلم
 
 
از دل تو در دل من نكته هاست   
 
              وه چه رهست از دل تو تا دلم
 
 
گر نه كني بر دل من رحمتي 
 
                           واي دلم واي دلم وا دلم
 
 
در طلب گوهرت اي شمس دين
 
                    عاشق سر گشته و شيدا دلم

نوشته شده توسط مسافر در 2:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

سلامی دوباره

سلام این کامنت رو یکی برای  روز تولدم گذاشته یکی که چه عرض کنم یک آشنای غریبه اکثر دوستان

گفتن فرهاد اهنگ وبلاگ رو عوض کن  خب اجابت کردیم و عوض شد  دیگه  امری باشه این شعر هم

تقدیم من بود که تقدیم به شما میکنم:

 

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت 

 ویرانه دل ماست که با هر نگه تو

 صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

نوشته شده توسط مسافر در 6:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

اینم لگوی وبلاگ

نوشته شده توسط مسافر در 3:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

تشکر

 سلام به همگی  دوستان وبلاگیم مخصوصا:

۱)مهدیه     ۲)افرا   ۳) رویا    ۴)سینا   ۵)پارسا   ۶)شهره    ۷)نقاش   ۸)مرضیه    ۹)رها

و همه اونهایی که من و تولد منو فراموش نکردن سپاسگذارم اینهای هم که اسم بردم دیگه

خدا ازشون راضی باشه چون خیلییییییییییییی  محبت کردن دوستتون دارم

کوچیک همه شما حاج فرهاد

این شاخه گل هم از طرف من تقدیم به شمایی

که منو هنوز فراموش نکردید

نوشته شده توسط مسافر در 1:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

بازم سلام ..

خب دیروز فکر کنم یکی از بهترین روزهای  این سال جدید من بود  چون تو سال جدید

اکثرا بد آورده بودم  ولی دیروز آی  ذوق کردم آی ذوق کردم که نگو ..

ای میخوای بدونی نه جانم نمیشه چرا؟

 ولی شما که  خودتون میدونی!!۱

ازتون ممنونم

نوشته شده توسط مسافر در 12:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

از طرف خودم ..

سلام بازم اومدم خب آخه فردا تولدمه  گفتم به خودم تبریگ بگم؟؟

 

نوشته شده توسط مسافر در 12:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •