تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

غریبم ..

با زمین خیلی غریبم                با هوای تو صمیمی

دیده بودمت هزار بار              تو یه رویای قدیمی

به نگاه چشم گریون                یه فرشته رو زمینی

چشامو به روت میبندم             تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمرو                می کشم تا اوج باور

دلای آبی همیشه                     میمونن بی یار و یاور

                از کجا باید شروع کرد            قصه عشقو دوباره                 

                    تا همه بغضای عالم                سر عاشقی نباره                   

                 غربت آرزوهامون                 دل طاقتو شکونده                  

              نگو تو شهر حقیقت                واسه ما جایی نمونده              

               نگو دیره واسه گفتن               سهمم از دنیا همینه                

که تو تنهایی شبهام                 کسی اشکامو نبینه

 

این آهنگ رو امروز که تو ماشین بودم رادیو میخوند خیلی خوشم اومد

هر چند همه شما  شنیدن ولی بازم

 

نوشته شده توسط مسافر در 7:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام تیر 1387

جدیدترین اثر ...

غم که می آید در و دیوار شاعر میشود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر میشود

مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار شاعر میشود

تا چه حد این حرف ها را میتوانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود

باز میپرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود

تا زمانی با تو-ام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود

گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود

تقدیم به همه دوستانم که منو مورد لطف قرار دادن تا شعر دیگه

نوشته شده توسط مسافر در 4:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

دفتر من ....

  سلام

 اومدم یک  آپ جدید بنویسم ولی فکر کار نکرد  و مجبور شدم یک برگ از دفتر خاطرات خودمو بنویسم

حالا :

تقدیم به آنانی که عشق را در چشم  .  زندگی را در نگاه
و معنای عاشقی را در وفای عشق دیدن!!

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد

تقدیم به برادر عزیزم فرهاد در پادگان اموزشی شهید خاتمی  پاییز ۸۲

 دوستان خیلی دلم میخواد نظر همه شما رو در مورد این پست بدونم چون با این برگ دفترم کلی خاطره دارم
نوشته شده توسط مسافر در 3:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

ای بابا ....

 سلام

من این پست رو گذاشتم تا هم تشکر کنم و هم گلایه دفتر رو نصف نیمه خوندم نمیدونم چی بگم ولی این دومی چی بود میخوام  دپورتش کنم نه اینکه فکر کنید ازش بدم اومد نه ولی دوست ندارم هیچ کسی.........................خلوت من و....  به هم بزنه خب بازم ممنونم در اولین فرصت دیپورت میکنم

نوشته شده توسط مسافر در 10:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

لوح سپاس ...

 سلام

 فردا روز پدر هست نمیدونم چطور باید بگم  و چطور توصیف کنم ولی این لوح ناقابل رو که به همه پرسنل تقدیم کردم گفتم اسکن کنم و تو وبلاگ هم بذارم برگ سبزی است تحفه درویش  چه کند بینوا ندارد بیش

 

نوشته شده توسط مسافر در 9:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

تا توانی ...

 سلام

 تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن                          در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن

نوشته شده توسط مسافر در 6:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

تولدت مبارک ..

سلام

 میخواستم سنگ تموم بذارما ولی  بخدا  وقت ندارم که همش در گیر کار هستم  امروز تولد یکی از دوستان وبلاگی من هست یکی از دوستانی که از اول وبلاگ تولد تو تولدم بود امروز هم تولد تو تولده اصلا من چی گفتم به هر حال  تولدشو تبریک میگم و بهترین ارزوها رو براشون ارزومندم راستی این

کار کوچولو هم تقدیم به شما

وقت نکردم انشالله  سال دیگه یک کلیپ درست کنم حالشو ببرید

 بازم تولدتون مبارک

 

نوشته شده توسط مسافر در 11:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

توجه ...توجه

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم


کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است ....

باش با او یاد تو ما را بس است

در این  پست منظور خاصی ندارم فقط گذاشتم حالشو ببرید  فردا نگید برای من گذاشتی من چیکار کردم از این حرفها

این هم مهر وبلاگ منپنج شاخه گل

نوشته شده توسط مسافر در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

امید ....

گاهی در نامه هایمان مینویسیم........امیدوارم که حالتان خوب باشد!!!

اما این امید چیست؟؟؟

همین که از راه دوری بگوییم امیدوارم خوب باشی؟؟

آیا در عمق دل همین امیدواری هست ؟؟؟....یا نه؟؟؟؟

آیا به امیدمان یقین داریم؟؟؟...یا نه؟؟؟؟

امید احساسی برتر از سخن است....

امید احساسی برتر از باور است....

امید احساس شمع است با پروانه ......در انتظار صبح

 

((امیدوارم امیدتان چون من به یاس مبدل نشود))

نوشته شده توسط مسافر در 3:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

کاش ...

 سلام

 من هی میگم امروز دیگه نمیام ولی یک حسی منو میکشه پای کامپیوتر  میگه بنویس فرهاد اون میاد

و میبینه همینطور که قبلا میومده پس نه برای خودم بلکه برای شما مینویسم آره خود خود شما؟؟؟

 

کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود
 اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
 پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه

 

سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد
کاش داش کل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد
 قصه نویس قصه مون رو با گریه پایون نمی داد

 

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

 

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود
کاش مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت

 

قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
 آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت
 اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

 

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

نوشته شده توسط مسافر در 9:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم تیر 1387

از من چرا رنجیده ای ...

ای ماه  عالم سوز  من، از من  چرا رنجیده ای؟         ای شمع شب افروز من  از من چرا رنجیده ای؟

یک شب تو را مهمان کنم، تا جان و دل قربان کنم         جام تو در چشمان کنم  از من  چرا رنجیده ای؟

ای جان  من  جانان من  ، بر من نگر سلطان  من         یک شب بیا مهمان من از من  چرا رنجیده ای؟

من  عاشق   زار   توام ،   از   جان   وفادار    توام          تا   زنده ام   یار   توام  از من  چرا رنجیده ای؟

من  عاشق  دیوانه ام ،   کاندر  جهان   افسانه ام         تو شمع و من پروانه ام از من  چرا رنجیده ای؟

رنجیده ای  رنجیده ای ،  از  من  گنه  چه  دیده ای         دایم گنه بخشیده ای  جانم   چرا رنجیده ای؟

بنگرزعشقت چون شدم سرگشته و مجنون شدم          چون لاله پرخون شدم از من   چرا رنجیده ای؟

گر  من  بمیرم   از  غمت  ،  خونم  فتد  بر  گردنت           فردا   بگیرد  دامنت    جانم   چرا رنجیده ای؟

   جانم  چرا رنجیده ای؟ عمرم  چرا رنجیده ای؟  جانم چرا رنجیده ای؟ از من چرا رنجیده ای؟؟؟

حالا کوتاه میایی؟؟؟؟

نوشته شده توسط مسافر در 3:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

درد دل ....

 سلام

 گفتن فرهاد دل شکستی بخدا من قصد  رنجوندن هیچ بنی بشری رو از عمد نداشتم و ندارم

خدای من  نمیدونم چی بگم دلم بد جوری گرفته بود گفتم چکار کنم وبا کی در ودل کنم که حرفمو بفهمه

اما انگار این خواست خودت بود که حرف دلمو با خودت در میون بذارم


شاید دردم دوا نشه اما حداقل دلم سبک میشه

اما خدا جون درسته من بنده خوب خودت نیستم درسته که گنهکارم

اما خدا جونم هم از گناه کردن خسته شدم وهم احساس میکنم دارم کم میارم .

خدا جون نمیخوام شیطون برم غالب بشه .میخوام مغلوبش کنم .اما خدا جون به کمک خودت نیاز دارم .

خدا جون مگه غیر از اینه که خودت حرف ودرودل ما را بدون اینکه به زبون بیارم میدونی ؟پس چرا یه راه حل براش پیدا

نمیکنی .اخه خدا جون من فقط زمانی میتونم باهات درودل کنم که تنهای تنها باشم وکسی دور وبرم نباشه

دلیلشم اینه که نمیخوام غیر از خودت کسی اشکامو ببینه

پس خدا جونم توی این جور مواقع خودت حرفمو بدون وبه دادم برس

نذار تنها بمونم خدا


راه درست ونادرست رو نشونم بده

خدا جونم کمکم کن که خیلی خیلی تنهام وبهت نیاز دارم


خداجون خیلی چیزهای دیگه توی دلمه که نمیتونم به زبون بیارم وتو خودت بهتر میدونی

پس خدا جونم خودت کمکم کن

خدا جونم مگه ما بدا دل نداریم

خدا جون مگه گناهکاران نمیان طرفت ؟پس اول دست اونا رو بگیر واونها رو به حال خودشون وانذار

اخه ادمهای خوب که نیاز ندارند تو دستشونو بگیری چون خودشون خوبن

پس خدا جون دست بنده های گناهکار وبدت مثل من رو بگیر وتنهاشون نذار

یا غیاث المستغیثین

 

هر چه می خواهم راز  دلم پنهان کنم                          سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

نوشته شده توسط مسافر در 4:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

کامنت ضد حال ...

 
 

 سلام

نمیدونم  منظور از این کامنت اونم از طرف یک ناشناس بدون اسم یعنی چه؟

 

آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست

ولی من ............ اصلا اونهایی که منو از نزدیک میشناسن قضاوت کنن دوستان وبلاگی شما بگید؟

نوشته شده توسط مسافر در 11:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

قسم ....

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

...................................................................................................

چرا

چرا بلبل همیشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم می نشیند
چرا آلاله های باغ سرخند

چرا بر روی گل غم می نشیند
چرا باران همیشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دریا نداریم
چرا در باغچه یا توی گلدان
گلی یا برگی از رویا نداریم
چرا پروانه ها معنای عشقند
چرا جغدان همیشه اشکبارند
چرا مردم همانند کبوتر
درون خانه ها جغدی ندارند
 چرا در هر کتابی آسمان ها
همیشه آبی و خوشرنگ هستند
چرا هیچ آسمانی رنگ غم نیست
چرا مردم خدا را می پرستند
چرا ما عاشق باد صباییم
چرا یک بار با طوفان نباشیم
چرا در هر زمان در فکر دریا
چرا یکبار با باران نباشیم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بیابان لاله گون است
چرا دستان برکه پک و نیلی است
چرا چشم شقایق رنگ خونست
چرا لبهای مردم نیمه خشک است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توی قفس هامان قناری ست
چرا هیچ آدمی درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصویر از اینه پیداست
چرا نیلوفران پیک بهارند
چرا احساس در دل ها شکوفاست
 اگر چه این بیان آرزو بود
ولی آخر چرا زیبا نباشیم
 چرا یک بار چون بال پرستو
چرا یک بار چون دریا نباشیم

نوشته شده توسط مسافر در 11:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

دویدم و دویدم ...

           دویدم و دویدم هیچ جا رامون ندادن

 

                                      گفتن که توی جاده دونده ها زیادن

 

                                    دویدم و دویدم فایده نداشت دویدن

 

                                  به همه چی رسیدیم به جز خود رسیدن

 

                                   دویدیم و دویدیم تو کوچه های بن بست

 

                               می رفتیم و می گفتن خسته نشید بازم هست

 

                                     دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن

 

                                    پلای تو راهمون همه شکسته بودن

 

                                     دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت

 

                                 کم کم به هم می کردن دونده ها حسادت 

 

                                   دویدیم و دویدیم راهها خاکستری شد

 

                                  حرفای عاشقونه کمرنگ و سرسری شد

 

                                     دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن

 

                                    گفتن فقط زیر لب کاش دیگه بر نگردن

 

                                 دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره

 

                                     طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره

 

                                        دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن

 

                                     سه فصل آزگار بود،همه دویده بودن

 

                                        دویدیم و دویدیم تا برسیم به دیوار

 

                                     اونور دیوارم باز،خوردیم به خط تکرار

 

                                         دویدیم و دویدیم قصه زندگی بود

 

                                     که واسه اون دویدین،فقط دیوونگی بود

                                             

                                                      

    

 

نوشته شده توسط مسافر در 3:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

این روزها ....

اين روزها عادت همه رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزها كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا حسرت و بي وفائيه
جرم تمامشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي يه قطره بارون غمه
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هرجا يكي منتظره ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري برنمي گرده به خونه
چشماي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگرو رو جا مي ذارن
اين روزا اشكمون فقط چاره بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر مي بيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت مي كنن

تقدیم به 

نوشته شده توسط مسافر در 10:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم تیر 1387

خدا ....

طپیدنهای دلها ناله شد آهسته آهسته
                                                               رساتر گر شود این ناله‌ها فریاد می‌گردد
دگر فریاد‌ها در سینه تنگم نمی‌گنجد
                                                             دگر جز خون غم ‌پرور به رگهایم نمی‌جوشد
دگر از فرط می‌نوشی ، میم مستی نمی‌بخشد
                                                           دگر سیگار و چرس و شیره آرامم نمی‌سازد


دگر در بین رگهایم شراب عشق و سرمستی به جریان است .

مـرا از خویش مطـروم مسازید              مرا با کاروان ناله زین شهر مرانید
که کوی هستی و آرامشم هست        به صـحرای جـنـون دیگـر مرانیــدم
دلــی پـــر از شــرار آرزو دارم               لبـی دور از لبانش تشـنـه‌خو دارم


                      ز دست غم هزاران گفتگو دارم .               

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می‌داد که با دادی شررآسا naleh دلم خواهد زند فریاد و گویم پس خدا کو … پس خدا کو ؟
خدایی کز سرشک شعله‌ آلودم بدین‌سان بی‌خبر باشد خدا نیست .
خدایی که فغان آتشینم در دل او بی‌اثر باشد خدا نیست .
شما ای مدعیانی که می‌گوئید او هست ، شمایی که صفتهای توانایی و دانایی و بویایی و صامع را در او دارید
بگوئیدم بفهمم پس چرا اشک مرا هرگز نمی‌بیند !
چرا بر ناله پرخواهشم پاسخ نمی‌گوید ، چرا او اینچنین لال و کر و کور است.

و شاید نه !! میان بارگاه خویش ، … میان همسران لخت و عریانش ، به روی بستر صد‌نقش و رنگینش لبی را بر لبانش مست بنهاده ، و شاید اینکه دیگر پیر گشته ، طاقت و صبرش کنون از دست رفته ، گوشه‌گیری را میان خانقاه خود گزیده ، چرا در پرده می‌گویم خدا هرگز نمی‌باشد .
خدا هیچ است، خدا پوچ است، خدا نه شعله نه دود است .

به روی پاک صحبتهای گلرنگ ، به داغ سینه آن لاله سوگند ،
به رویاهای آن دیوانه منگ ، که من هرگز نه بشناسم خدا را ،
خدا یعنی غم و درد ، خدا یعنی می‌ ناب ، خدا یعنی لب یار ،
من این پیمانه می را خدا دانم ، من اکنون ناله نی را خدا خوانم ،
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدای من حشیش و شیره و بنگ می‌باشد
خدای من شراب کهنه و خونرنگ می‌باشد

زبانم لال ، چشمم کور ، عجب بی پرده من امشب سخن راندم ، چرا توهین به درگاه خدای خویش می‌کردم ، چرا بی‌آنکه خود خواهم دلم راضی بیان بنمود ،
اگر مستانه گناهی ز من دیوانه سرزد ، ببخشیدم ، ببخشیدم ، ببخشیدم .
و اما نه ، چرا من روسیه باشم ، چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد ،
نوای ساز رامشگر ، لب مستانه دلبر ، می رقصند در ساغر ،
همه و همه گناهکارند که از خویشم به در کردند و بین هست و هوشیاری مرا وادار بر این یاوه ها کردند
بله من بی گناهم … بی گناهم … بی گناهم .

از آثار زیبا و سانسور شده استاد کارو

 برگی از دفتر خاطرات خودم در خدمت سربازی

نوشته شده توسط مسافر در 2:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

ولادت ....

ولادت با سعادت حضرت امام بزرگوارمان

برهمگی شیفتگان ان حضرت مبارک باد

نوشته شده توسط مسافر در 11:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

دوستت دارم ....

قابل توجه بعضی ها

دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم                     بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم


دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت                      یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم


دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار باشم                          تا چو مشعل بر سر راهت در این صحرا بسوزم


دوست دارم سایه باشم تا در آغوشم بخوابی                     چشم دوزم بر جمالت زان رخ گیرا بسوزم


دوست دارم لاله باشم بر سر راحت نشینم                        تا نهی پا بر سرم وز شوق سر تا پا بسوزم


دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرینت                          از لبت آتش بگیرم تا جهانی را بسوزم


دوست دارم ژاله باشم من به خاک پایت افتم                     تا چو گل شاداب باشی و من از گرما بسوزم


دوست د ارم اشک ریزم تا مگر از اشک چشمم                  تو شوی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزم


دوست دارم کام عطشان تورا سیراب سازم                      گر چه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم


دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگیری                      لحظه ای پیشم نشینی تا سپند آسا بسوزم

نوشته شده توسط مسافر در 3:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

سلام ... خداحافظ

سلام ای غروب غریبانه ی دل                      سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی                      خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای شعر شب های روشن                خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق                       خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه                         خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من                   تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب                    تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته                     تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد                   به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد                   اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من                    خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی ، اگر زرد ماندم                     خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

خداحافظ      خداحافظ

نوشته شده توسط مسافر در 11:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم تیر 1387

انتظار .....

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

   عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی ....

شما بگید عشق یعنی ....؟

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم تیر 1387

سنگ صبور ...

رفیق من سنگ صبور غم هـــــــــــــــــــــــــــــــــا

به دیدنم بیا که خیلی تنهـامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارمــــــــــــــــــــــــــ
چه دنیای رو به زوالی دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجنونمو دلزده از لیلی هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خیلی دلم گرفته از خیلی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
نمونده از جوونی یام نشونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
پیر شدم پیر تو ای جوونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
تنهای بی سنگ و صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
خونه ی سرد و سوت و کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور
توی شبهات ستاره نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
موندی و راه چاره نیســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
اگر چه هیچ کس نیومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
سری به تنهاییت نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزد
اما تو کوه درد باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طاقت بیار و مرد باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنهای بی سنگ و صبــــــــــــــــــــــــــــــــــور
خونه سرد و سوت و کـــــــــــــــــــــــــــــــور
توی شبهات ستاره نیســــــــــــــــــــــــــــت
موندی و راه چاره نیســـــــــــــــــــــــــــــت
اگر بیای همونجوری که بـــــــــــــــــــــودی
کم میارن حسودا از حســــــــــــــــــــودی
صدای سازم همه جا پر شـــــــــــــــــده
هر کی شنیده از خودش بیخـــــــــــوده
اما خودم پر شدم از گلایـــــــــــــــــــه
هیچی ازم نمونده جز یه سایـــــــــــه
سایه ای که خالی از عشق و امیـــد
همیشه محتاجه به نور خورشیــــــد
نوشته شده توسط مسافر در 5:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم تیر 1387

واقعا که ...

 سلام

  درسته تو وبلاگ نویسی  آدم از هیچ کس انتظاری نداره چون  یا برای دل خود ش مینویسه یا برای کسی مال ما که خدا رو شکر هر  دو مورد هست ولی اگر کامنت  یا همون پیام خودم  رو هم کسان دیگر بدن خالی از لطف نمیشه الان که اومدم فقط یک کامنت از   اقا سجاد که اونم یک سرباز هست  برام گذاشته ولی اکثر دوستان وبلاگی من اومدن ولی دریغ از یک کامنت اخه نا سلامتی عیده  این رسمش هست من نمیدونم خودتون  قاضی ؟؟؟؟

این یک عکس که دیدنش خالی از لطف نیست

نوشته شده توسط مسافر در 10:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم تیر 1387

روز مادر ...

اگر دنیا صدف باشد   تو تنها گوهری مادر

مادرم ای مهر من ، ای کوکب شب های من

 مادرم ، خورشید رؤیاترین رؤیای من

مادرم مولود دامان کدامین اختری

مادرم از نرگس و یاس و بنفشه برتری

مادرم از نسل شمعی ، از تبار شبنمی

مادرم روح نسیمی ، بوته های مریمی

 خب دیگه چی بگم من نمیتونم شما بگید ؟؟؟

نوشته شده توسط مسافر در 9:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم تیر 1387

برای تو ....

سلام

این پست رو فقط و فقط برای شما گذاشتم حالا خواه پند گیر خواه ....

گفتم برای تو دیگه آره  خود خودت دیگه همون که.......؟

sisima

نوشته شده توسط مسافر در 10:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم تیر 1387

فال .....

 سلام 

چند روز  پیش یک اتفاقی افتاد  ای کیف کردم آی کیف کردم نمیشه گفت اتفاق چون منتظر بودم

 ولی  خودمونیما خیلی سخته ....دیگه دل و دماغ نوشتنم نمونده  دیگه شدیم  پیر پسر خب زمونه

هست دیگه چیکارش میشه کرد خوبه مطلب ندارم  این همه نوشتم:

 الان یک فال  اینترنتی از حافظ گرفتم این  اومد:

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

 

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

 

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

 

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

 

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

 

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

 

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

 

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

 

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

 

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

 

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

 

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

 

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

 

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

نوشته شده توسط مسافر در 11:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •