تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

تقدیم به معصوم تر از گل ..

ساده بود نوشتنش و  ساده تر خواندنش!

روبرو و دورتر از تمام مقیاس ها ... من ٬ تو  و باز همان حکایت همیشگی !

من به تلخی رویاهایی که شیرین می پنداشتم و تو به منطقی که دلیل می دانستی...این سهم ما بود

از برآشفتن خاطرات در روزهایی که "امروز" نام گرفتند .

دیگر  دلم برای تنهایی ٬ پریشانی و زمانه  نسوخت . دیگر برای آرزوهایم پلی نساختم . دیگر میان واژه های

 غم گرفته ام نقش شادی ننشاندم. دیگر نخواستی بمانم ومن هم نخواستم بمانم! دیگر به پایان که می رسیدیم

 بی تاب آغاز نبودم . دیگر صدای قدمهای تو مرا به ضرب آهنگ زندگی نمی رساند . دیگر لبخندم نشانی از

شادمانی کودکانه ام نداشت .  آنچنان که تو گمان کردی "من" همان "من" همیشگی نیست ! 

بازهم اشتباه کردم ... درست مثل همیشه!

چون اینبار دلم بری  الفبای ساده ی لحظه ی نخست تنگ بود . دلم هوای شنیدن آوای اولین کلام را داشت .

 دلم بی تاب شمردن روزهای تقویم بود تا تو از راه بیایی ...

باز اشتباه کردم ... درست مثل گذشته ها !

نوشته شده توسط مسافر در 1:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

شاید آخرین ...

 سلام

   قرار بود ننویسم ولی  دیگه  طاقت نیاوردم  انگار یکی بهم گفت برو بنویس وگرنه  میترکی خب

          امروز احساس عجیبی دارم . احساس می کنم مثل یه پر شناور روی آبم که

با كوچيكترين تلاطمي از این طرف به اون طرف میره . شده بازیچه دست باد و آب و موج .

کی هستم ؟ چی هستم ؟ کجا هستم ؟ نمی دونم .

هر چی هست احساس قشنگی نیست . یه جور بلاتکلیفی ، يه جور سردرگمي ، يه جور ...

شايد نبايد و يا حق ندارم بگم اما به قول اون عزيز چرا بايد هر چيزي اولش قشنگ باشه ؟  تابستون اولش

 خوبه ، عشق اولش خوبه و زندگي هم اولش ولي چرا ؟

قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه و عيدي اولش قشنگ باشه ،

قرار نبود كسي سختش باشه بگه دوستت دارم ،

قرار نبود كسي جز خودمون روي دلامون اثر بذاره ،

قرار نبود هر كي سرش گرم شد ، دلش رو هم سرگرم كنه ،

قرار تنها بر بي قراري بود براي برقراري ...

مي دونم . يادم نرفته . حتي قرار نبود من از دلتنگي بگم . ولي دلم خيلي گرفته . خيلي ....

نوشته شده توسط مسافر در 10:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

بچه بودیم .. خام بودیم

 سلام اینم عکس خودم  راست کلیک هم بازه حالا اونهایی که هی میخواست منو ببینن این من

فقط کمی بزرگ شدم این عکسو گذاشتم تا  ذخیره کنید و تو موبایلتون بذارید دیگه تابلو نمیشه

که عکس دوست تو موبایلت باشه  فقط وقتی یاد ما افتادی عکس منو بین

بچه بودیم خام بودیم بزرگ شدیم پخته شدیم و حالا با یک حرف سوختیم

نوشته شده توسط مسافر در 10:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

خداحافظ فرهاد.........

 سلام

 امروز که با هزاران ذوق و شوق اومدم وبلاگ رو باز کنم کامنت دوست قدیمی خودمو دیدم گفته بود دیگه اسم منو نیار ولی میارم چون دیگه به قول شاعر غزل خداحافظی هست: معصومه خانم نمیدونم چرا و علت این  رفتارت چی بود ولی اگر رفتن من اوضاع رو حل میکنه من میرم هر چی باشه حرمت نون و نمک میشناسم میرم تا فکرت آزاد باشه ولی بدون:

هر کس دل ما به طریقی میشکند                بیکانه جدا  دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست                    من در عجبم دوست چرا میشکند

بشکست دلم  کسی صدایش نشنید               آری دل مرد بی صدا میشکند

 

من رفتم  ولی همه بدون این دفعه به میل خودم نرفتم رفتم تا شاید با رفتن من دل کسی

رو نشکسته باشم این فکر کنم آخرین توانم بود ولی خوشحالم که لااقل تونستم آخرین خواسته

شما رو اجابت کنم

نوشته شده توسط مسافر در 4:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

عیدانه ....

 سلام

هر سال این وقتها حس غریبی بهم دست میده نمیدونم چه حسی نمیتونم توصیفش هم بکنم درسته

 که دیگه یک نویسنده شدم ولی به قول نویسندگان قدیمی اگر دریاها جوهر بشن اگر تمام درختان قلم

بشن نمیشه چیزی نوشت که لایق آستان حضرت بشه دلم میخواد فریاد بزنم و بگم خسته شدم بگم

بیا و تموم کن بیا و لااقل مرگ رو با عدالت تقسیم کن چون فکر میکنم نه فکر نمیکنم یقین دارم

بی عدالتی دنیا رو برداشته هیچ کس به فکر دیگری نیست همه میگن خودم. من کسی نمیگه ما

اصلا جمع بودن باهم بودن دیگه کمرنگ شده اول سخنم گفتم که نمیدونم چطور باید نوشت ولی

مینویسم خواستی بخوان و بفهم خواستی بخوان و بخند

از خدا میخوام به احترام این روز عزیز همه گناهان و بدی های منو لا اقل حق الله را قلم عفو بکشه

واز همه اونهایی که تو این سال دلشون رو شکستم چه عمدی چه سهوی ولی عمرا من عمدی دل

بشکنم میخوام از حق الناس خودشون بگذرن و باز هم به احترام همین روز عزیز از خدا میخوام یک

عقل درست و حسابی  و یک دل گنده بهم بده که بتونم دوام بیارم

رونوشت جهت استحضار:

خداوند متعال

بایگانی آخرت جهت درج در پرونده

معصوم تر از گل جهت اقدام

فرهاد  تنهاتر از همیشه جهت اقدام

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن

سر واژگون تن غرق خون افتان و خیزان آمده
خواهد که جان پیشش رود جانان در آغوشش رود
دنیا فراموشش شود
مست است و مهمان آمده

عیدتان مبارک
مست است و مهمان آمده
مست است و مهمان آمده

نوشته شده توسط مسافر در 11:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

بهانه ...

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

به نام آنکه آفرید کلام را تا عاشقانه بنویسم

بهانه ی عجیبی ست ؛ بهانه ی تــو. چند صباحی ست که یاد کودکی ام افتادم . دلمشغله ها، بازی های

کودکانه ،حسرت رسیدن دست به زنگ در خانه، آرزوی بستن بند کفش، بی دست پدر....

چه زود گذشت این همه خاطره و چه ساده فراموش کردم این همه بهانه را. تا تو آمدی.

آمدی و با آمدنت یک دنیا بهانه به سراغم آمد. یک دنیا بهانه. بهانه ی دیدنت. حسرت بودنت

یادم می آید ! کنج دیوار ، ساعت های انتظار ، تا شاید بیایی و بگذری از نگاه هراسان عاشقم.

چگونه آمدی ؟ چگونه رفتی ؟

آمدنت را نمی دانم. اما رفتنت هنوز در باورم نیست!

آمدی و ندانستی با تو آغاز شد نبودنم

آمدی و نداستم چگونه در چشمان تو گم شدم که سالهاست راه خانه ام را نمی دانم.

تو آمدی و هزاران بهانه بر دل ماند.

هزاران حسرت نگفته و ندیده.

هزاران حرف نگفته...         

کجایی ؟ تا بشنوی این همه حرف و حدیث عاشق را !؟

می دانی ؟! سالهاست که دل بهانه ی تو می کند و آرزوی دیدنت ، دگر سرمشق تمام نوشته هایم شده است.

می دانی ؟ دگر باور دارم در روزگار بی کسی، دل گرفتی رسم  معمول و حسرت هر کار ، هرروزه شده است

 و دل زمزمه های عاشقانه را به باد یادآوری می کند.

دگر باور دارم نبودنت را . یک واقعیت است. و رفتنت خیال نیست.

دگر باید باور کنم که نمی آیی.

نمی توانم. دگر نمی توانم باور کنم گله ای نیست از دل. من نمی توانم باور کنم که نیایی .

تو بازگرد . قول می دهم تمام آسمانت را پر از ستاره ی عشق کنم.

تــو بــازگــرد. من قول می دهم خانه ات را گلباران کنم.

تــو بــازگــرد...

من قول می دهم همیشه عاشق بمانم

تــو بــازگــرد.قول می دهم تا شعرها و ترانه هایم را برایت بسوزانم.

تــو بــازگــرد. قول می دهم لب باز نکنم و سکوت کنم.

هیچ نگویم.

تــو بــرگرد . قول می دهم به چشمانت نگاهم نیفتد و دگر دست پاچه نشوم .

عزیز دل تو برگرد.

قول می دهم سهم ما یک یادت بخــیر ســاده

 دست نوشته دوست عزیزم دکتر امینی

نوشته شده توسط مسافر در 3:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

شرط...دل من

به دنیا آمده ام به شرطی

زندگی کرده ام به شرطی

عاشق شده ام به شرطی

می میرم

اما

بدون شرط ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي گل ناز من نغمه ساز من
بي خبر مانده اي از من و راز من
ز بوي زلف تو مفتونم اي گل
ز رنگ روي تو دل خون اي گل
من عاشق ز عشقت بي قرارم
تو چو ليلي و من مجنونم اي گل
دل ما بي تو دائم بي قراره
به جز آزار مو كاري نداره
سرو آزاد من كي كني ياد من
خم شده قامتم شاخ شمشاد من
عزيزم از غم و درد جدايي
به چشمونم نمونده روشنايي
گرفتارم به دام غربت و درد
نه يار و همدمي نه آشنايي
گل من يار من تويي دلدار من
يار من يار من تويي غمخوار من
سر راهت نشينوم تا تو آيي
در شادي به روي ما گشايي
آيد روزي به روز ما نشيني
ببيني تا چه سخته بي وفايي
دل ما بي تو بي قراره
به جز آزار مو كاري نداره
جان جانان من عشق سوزان من
برده اي از نظر عهد و پيمان من
بي تو اشكم ز مژگان ته آييه
بي تو نخل حياتم بي بر آيه
بي تو در كنج تنهايي شب و روز
نشينوم تا كه عمر مو سر آيه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط مسافر در 5:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

سلام ... نظر

 سلام

از دوستان که همیشه منو مورد لطف قرار میدن ممنوم و یک خواهش کوچولو دارم لطفا نظرات خودشون

رو در مورد قالب وبلاگ و دست نوشتهای من اعلام فرمایند

کوچیک همه شما حاج فرهاد

نوشته شده توسط مسافر در 11:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

بمان ..

گفته بودی منتظر میمانم:

بمان بمان

تا باور کنی حدیث دیوانگی مجنون را بمان تا باور کنی می شود بدون هیچ دلیلی عاشق شد

بمان تا بدانی تا باور کنی بی تو هیچ واژه ای معنا ندارد بمان تا در گوش تو نجوا کنم قصه های عاشقی را بمان تا مهربانی را سایه بانت کنم که مبادا سوز سرمای غریبی لحظه ای دلت را به درد آورد بمان تا بگویمت دوستت دارم آری دوستت دارم

با آنکه در تمام این سالها به جز بی وفایی دلم را از تو ندیده ام. باشد که در مرام سوختن خصلت مردانه ی شمع است. بمان تا ببینی چگونه شهره آفاق شدم در این هیاهوی بلند عاشقی

بمان تا ببینی

                   سوختنم را

                                    باشد تا پیشکش یک لبخند تو باشد

نوشته شده توسط مسافر در 1:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

برگشتم ...

 سلام

 بلاخره سیستم ما هم درست شد فکر میکنید نمینوشتم نه مینوشتم اما تو دفترم دفتر منو که همه

میشناسن یک دفتر به نام دست نوشته های فرهاد:

چی بنویسم؟ از چی بنویسم ؟ چطور بنویسم ؟ از کجا شروع کنم و به کجا برسم ؟

 چند وقتیه از علامت سوال بیزارم . از ویرگول وحشت دارم . از حرفهای نیمه رها شده دلگیرم و از سه نقطه فراری  ! حتی از علامت تعجب هم دیگه تعجب نمی کنم!

چند وقتیه به دیدن هر روزه ی پروانه ای سفید جلوی قدمهام عادت کردم . به شمردن پله هایی که باید طی بشه دلخوشم . به بازی عقربه های ساعت و کلک زدنهای یواشکی ام دل بسته شدم . حتی گاهی با دوباره خوندن سطر های تکراری خاطراتم آروم می شم!

نگران نشو ... آخه چند وقتیه دلم ....

نوشته شده توسط مسافر در 1:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم مرداد 1387

برمیگردم ..

سلام

 اومدم بگم ... اومدم بگم .... اومدم بگم  آهای.... آیدی من نمیدونم هک شده یا خراب شده یا نمیدونم چی چی شد بلاخره خراب شد بالا نمیاد فردا نیایی بگی آف گذاشتم و جواب ندادی من آیدی ندارم

نمیدونم فعلا یا برای همیشه

 با قالب جدید برمیگردم فعلا کامپیوترم قاطی کرده اساسی برق هم که نمیزاره شل  کن سفت کن در میاره میره میاد

نوشته شده توسط مسافر در 8:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

میگن شاعری ...

 سلام دوستان  اکثرا میگن فرهاد تو شاعری  تو نویسنده ای ولی من :

خواستم شعر بگویم اما نشد.
خواستم چیزی بنویسم اما نشد.
خواستم حرفی بزنم باز هم نشد.
رفتم.
آمدم.
نشستم.
ایستادم.
نگاه کردم.
اما...اما باز هم نشد.فکر کردم تو به هیچکدام محتاج نیستی.من به تو محتاجم.
پس خداوندا ...گفتم: شاعر نیستم، اما شاکرم که پیرو توام

و دوستان خوبی دارم  منتظر  دست نوشته ای جدیدم باشید

نوشته شده توسط مسافر در 10:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

دیشب ...

دیشب بد ترین شب زندگی من بود  بدترین شب بعد از سالها نمی دونم نوشتن یک نوع جادوست یا یک نوع مواد مخدر یا یه عادت جانکاه فقط می دونم اگه گرفتارش بشی امکان نداره بتونی ازش دل بکنی  و درست مثل یه نوع مواد خانمانسوز افیونی وقتی اعتیادت بزنه بالا زندگیت فنا میشه دیشب با افتخار به پینه ای که چند وقته مهمون انگشت سبابه ام شده نگاه می کردم و بعد دوباره خودکار را به دست می گرفتم و می نوشتم  چون قول داده بودم نه به دلم بلکه به آدمها وقتی روی کاغذ می نوشتم درد تمام دستم را در بر گرفته بود به شدت احتیاج داشتم که مادرم مثل دوران کودکیم وقتی گریه کنان و از شدت درد دستهای زخمیم هنگام بازی به سراغش می رفتم انگشتم رو ببوسه و بگه خوب میشه اما مامانم ساعتها بود که خوابیده بود و اصلا فکر نمی کرد پسر عاشق نوشتنش اینطوری از خودکار و ورقش شکایت داشته باشه با خودم دورانی رو مرور می کردم که برای دلم می نوشتم داخل یه دفتر صد برگ سیمی به وقتایی که دل من بود و. خودکار و دفتری که جایی برای نگاه هیچ غریبه ای نداشت  می تونم اعتراف کنم که دیگه از نوشتن لذت نمی برم دیگه از خلق یه موقعیت جالب حس خوبی ندارم چند وقتیه دیگه از هیچ چیز لذت نمی برم چند وقتیه که هیچ کتابی نخریدم چند وقتیه دلم برای هیچکس تنگ نشده و دیگه حتی حوصله این را ندارم که با چشمانم مشتاقانه ویترین های کتاب فروشی رانگاه کنم به نظر من .هیچ چیز جانکاه تر از یک زندگی بی اتفاق نیست

من منتظر یک اتفاق هستم

نوشته شده توسط مسافر در 9:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

"تو".....

نباید حرفی بزنم . نباید بپرسم ....فقط سکوت...فقط سکوت تا وقت گفتن برسه.

نمی دونستم افق کجاست .. نمی دونستم تیررس نگاهم تا کی به حضورت خوشه...نمی دونستم بودنت غنیمت قحطی کدوم لحظه ی دلتنگیه... نمی دونستم و نخواستم تا بدونم ... تو بذار به حساب تردید اما من پای وحشت می نویسم... وحشت از حقیقتی که مثل همیشه تلخه...یکرنگ و تیره...

نباید بگم و نمی گم...

نباید بپرسم و نمی پرسم...

بازی.. بازی من و دل و رویاست...

بازی بی برنده ی تمام دلتنگی هاست...

من به بازی بی برنده ی این دلتنگی دل بستم..

من به نوشتن قصه های ناتمام عادت کردم ..

من یاد گرفتم که "تو" رو اونقدر پررنگ بنویسم تا تمام   توهم   های دنیا فراری بشن ...

من  به زیباترین تصویر کوهها پناه بردم وقتی فروریختن ثانیه ها ابتدای روز و انتهای شبم رو می لرزوند...

آره ... من با "تو" جمله سازی رو یاد گرفتم...

                                                            حرفی داری؟

نوشته شده توسط مسافر در 9:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

کی برمیگرده ..

 

عزیز رفته سفر کی برمیگردی چشمونم مونده به در کی برمیگردی رفتی و رفت از چشام نور دو دیده 

 ای زحالم بی خبر کی برمیگردی

نوشته شده توسط مسافر در 3:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

نوشته شاد ...

 سلام

 ممنوم از همگی اکثرا گفتن شاد بنویس ولی باید حسش باشه یا نه شما که بهتر میدونید حس

شادی رو ندارم چرا  رو هم خودت بهتر از همه میدونی پس این بار؟؟

به احترام    "تو"     فقط سکوت خواهم کرد....

...........................

............

نوشته شده توسط مسافر در 3:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

یک دل نوشته مسخره ...

شاکی باشم یا نه ... شاکی باشی یا نه ... چه فرقی می کنه .

 وقتی حتی برای لحظه ای فرصت بودن نمی دی.

دلخور باشم یا نه ... دلخور باشی یا نه ... چه فرقی می کنه.

 وقتی فرصت دلداری دادن به هیچ دلی نمی دی.

دلتنگ باشم یا نه ... دلتنگ باشی یا نه ... چه فرقی می کنه.

 وقتی تو حصار رویاهات جای هیچ صدایی نیست .

 

اما من دلتنگم ...شاکی ام ... دلخورم.

 

دلتنگم برای دلم که بی حساب ........  و حصار رویایی دلت هیچ پنجره ای به نگاهش باز نکرد.

شاکی ام از تو که مثل رهگذر می گذری و فراموش می کنی هر نگاهی حرفی داره و هر صدا قصه ای ...

دلخورم از دلت که حکم کردن رو دوست داره حتی اگه متهم ندونه به چه جرمی راهی تبعید می شه...

 

آره ... بازم منم! اما شاکی نشو ...

 

من هستم اما این تویی که بی هدف دور می شی ...

نمی گم چرا و نمی پرسی چرا ... تقویم و سال و ماه یه بهونه است ... تو برای رفتن دلیل هم نمی خوای .. اما من برای موندنم هزار تا دلیل دارم که تو فرصت رها شدنش رو نمی دی ...

 

می نویسم به رسم همیشه . حتی اگه نخونی . حتی اگه مثل قصه ها با اولین قطار دور بشی و من میون ایستگاه  متروکه ی انتظارم تنها بمونم ... من می نویسم ... از تو ... از خودم ... از زمانی که از دست رفت و از رویایی که به فردا نرسید...چون تو پایان دلخواه خودت رو دوست داشتی .

 

می دونی زیبایی این رویا چیه؟ تو می گذری و من می مونم ... تو خیال می کنی که گذشتی و من باور دارم که موندگارم ...

 تو روی تمام قدمهات خط می کشی و از کنار هر یادت یادم رو  به باد می دی و من هر روز توی قدمهام یادت رو از نو  می کشم ... و توی  آواز هر کلامم زمزمه می کنم " یادم تو را فراموش" ... تو شرطت رو به همیشه موندگاری دلم می بازی .

 

نوشته بودم که ببخش .. اما تو نبخشیدی ...

نوشته بودم که دور و نزدیکی ... اما تو  دور و دورتر شدی ...

نوشته بودم که تفسیر تازه ای باش ... اما تو تفسیری از عبور شدی و ....

 

می شه بپرسم چرا و تو مثل آدمهای مهربون قصه ها بگی ...

می شه بپرسم کجا و تو مثل افسانه ها موندگار بشی ...

باشه ... این بار هم فقط می گم " تمام" ...

 

اما "تمام" من ...هنوز "ناتمام"  شماست ...

نوشته شده توسط مسافر در 10:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

میمانم و مینویسم ....

همه می گویند بمان٬همه به غیر از دلم

می گویند بمان وبنویس

بمان و بنویس دلواپسی هایت را

اما:

چه کسی می داند این دل که پشت ابری از قرار پنهان است چقدر بی تاب رسیدن است!!!

همه می گویند بمان٬همه به غیر از...

بگذریم...

میمانم ومینویسم

  دارم یک مطلب مینویسم اساسی فکر  کنم دل سنگ رو آب کنه

نوشته شده توسط مسافر در 3:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

من نمیرم ...

 سلام

 من نمیرم به قول دوستمون جنگ جنگ تا پیروزی

پس میمونم و ادامه میدم هر چند فقط معدود دوستان گفتن بمون به قول شاعر:

 دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی

 میدونید یاد کدوم شعر  افتادم شعر استاد سپهری:

زندگی بال و پری دارد،با وسعت مرگ.پرشی دارد،به اندازه عشق،زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت،از یاد من و تو برود.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی سوت قطاری است،که در خواب پلی می پیچد.زندگی شستن یک بشقاب است؟؟

از شما دوستان که منو کمک کردید ممنوم به خصوص:

شب تنهایی ،محبوبه ، افرا و بقیه نداره فقط این سه نفر

چون بقیه فکر کنم از خداشون بود  من برم از دست من خلاص بشن

منم نمیرم تا ....

نوشته شده توسط مسافر در 3:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مرداد 1387

اجازه ..

سلام

این چند روزه خیلی بهم سخت گذشت خیلی سخت تر از اونی که فکرشو میکردم میدونید میخوام

چی بگم شاید  بعضی از دوستان که نمیشه گفت.. خیلی دلشون میخواست من این حرفو تو وبلاگم

بگم  باشه میگم دیگه نمیتونم یعنی کم آوردم دیگه حوصلشو ندارم  یک وقتی حتی بادیدن یک

کامنت تو وبلاگ قبلی اینقدر  ذوق میکردم که دلم میخواست فقط بنویسم ولی الان دیگه .....

اومدم اجازه بگیرم اگر اکثریت  بگن برم  اگر که نگفتن بازم یک قلم هست و یک فرهاد بشینم و بنویسم

 

نوشته شده توسط مسافر در 11:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مرداد 1387

قلم به دست میگیرم ..

و دوباره قلم به دست میگیرم و مینویسم"

برای تو

برای دلی که آرام

بی هوا

بی دلیل

دل بست

می نویسم

برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

به نگاهی رسید

می نویسم

 

برای تو

برای دل

برای نگاه

...

اما برای هوای بارانی دلم

چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

 سکوت شب

و ماه...

هوایی ام می کند...

آیا تو

برای هوای من

می نویسی؟

 

"تحریر  از کمترین"

"تقدیم به بهترین"

نوشته شده توسط مسافر در 1:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم مرداد 1387

نامه من به ...

" سلام

حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه ...عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل ..حتی هر وهله..گاهی ..هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده.. بی پنجره ... بی در  ...  بی دیوار ... هی بخند!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است .. روزمعود فرا برسد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

یادت می آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه.

از نو برایت می نویسم

حال من خوب است

اما تو باور مکن!"

نوشته شده توسط مسافر در 2:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

زمانه ...

 برگی از  دفتر خاطرات فرهاد

 

دیگرزمان، زمانه  مجنون  نیست

 فرهاد،

در بیستون مراد نمی جوید ،

زیرا  بر آستانه خسرو،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،

آن شور عشق

عشق به شیرین را،

از یاد برده است .

تنهاست گرد باد بیابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست

دیگر سراغ  مجنون،

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام  را

خادم ترین و عبدترین خادم

مجنون دلشکسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتی

لیلی

دلاله محبت  مجنون است !!

 

ای دست من به تیشه توسل جو،

تا داستان کهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگیزی .

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام می کنم

نوشته شده توسط مسافر در 9:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

دلتنگی ....

 سلام

" یکی از دوستان وبلاگی من هم نوشته بود که منم دلم گرفته من هم دوباره قلمم رو بدست گفتم تا

هم برای دلتنگی خودم و هم دوستمون بنویسم"

زیبا دلم تنگ است به وسعت تمام دل دل کردنهایم

    قلبم آزرده است از تمام رفتن ها و نرسیدن هایم

   وجودم پر است از چراهایی که بی جواب می ماند

   و نجواهایی که می دانم می شنوی اما دم نمی زنم.

  من به پرواز٬به آسمان ٬به تو امید دارم

  پس امان دلم باش در این شبهای تکراری

   قرار دلم باش در این آشفته بازار غم و درد و پریشانی

 تا ساحت تمام خوبیها کنارم باش تا دلم٬روحم پرواز کند تا اوج...تا تو

تقدیم به تمامی دلتنگی هامون

 و در آخر نوشته هایم مثل همیشه

                                                         نمی گویم خداحافظ٬

                                                              نه می گویم٬

                                                             نه می خواهم

                                                        بدان امید که روزی باز

                                                                 تو را  ...

نوشته شده توسط مسافر در 2:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

دل تنگم ...

گل سنگم , گل سنگم
چی بگم از دل تنگم
مثه آفتاب اگه بر من نتابی
سردم و بی رنگم

همه آهم , همه دردم
مثه طوفان پر گردم

باد مستم که تو صحرا
میپیچم دور تو میگردم

گل سنگم , گل سنگم

 

گفتم شاید برای کسی آشنا باشه

البته جدید هست حالا ....

نوشته شده توسط مسافر در 11:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

تقدیم به خودم ..

میون زمین و هوام... یه لحظه هستم و نیستم! انگار حال و هوام ریخته به هم...شده دنبال بهانه بگردی برای خندیدن و وقتی بهانه به دستت می رسه یه لحظه تردید کنی که ارزش خندیدن داره یانه؟! منم الان اینجوریم...

اینها رو نمی نویسم تا خودم بخونم و بگذرم...اینها رو نوشتم تا اگه روزی روزگاری گذرت به اینجاها افتاد بخونی و .... نمی دونم ...شاید بگذری!

زیر بارون بدون چتر رفتم و رفتم تا باورم بشه هنوز زنده ام ... که هنوز من ... با تمام احساسم نفس می کشم... وقتی برات از "بارون پاییزی" می گم حواست کجاست؟ کجایی که نمی بینی تمام این جمله ها پر از حرف و حرف و حرفه.... کجایی که منو نمی بینی؟ نگو دورم ... نزدیک تر از این نمی شه...پس بگرد دنبال بهانه های بهتر..شاید باورم شد...گفتم که ...شاید!

راستی ... چه روزهاییه این روزها... حواست هست ؟!

داغون شدی فرهاد؟؟

نوشته شده توسط مسافر در 10:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

یکی به من بگه ..

یکی با من بگه ...

یکی با من بگه قصه ی نامکرر نرسیدن یعنی چی؟!

وقتی حکایت ٬حکایت غریب عاشقیه نگاهم میتونه دروغ بگه ؟!

یکی با من بگه ٬این همه رفتن آیا رسیدنی هم داره ؟!

یکی با  من ازجاده ها بگه ٬جاده هایی که قراره یه روز سر بذاره به پاهای یه اتفاق!

یکی با من بگه شاهزاده رویاهام دروغم تو کارش هست ؟

 یکی بگه میشه انتظار کشید و هرگز نرسید ؟!

یکی با من بگه این رویاهای شیرین تعبیری هم داره ؟!

بگه خواب و خیالم میشه یه روز بشه حقیقت ؟!

یکی با من بگه ...

سر از غم خم میشه و قلم از بی جوهری خشک

یکی با من بگه این همه صبوری جوابم داره ؟!

یکی با من بگه کجام ؟!

کنار کدوم اتفاق جوونی ؟!

تو کدوم لحظه ی تاریخ؟!

 کجای  زمان عقربه ها منو جا گذاشتن ؟!

یکی با من بگه

 یکی با من از خودم بگه  ٬

یکی ....

بگه ...

نوشته شده توسط مسافر در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم مرداد 1387

بدون شرح ....

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

 

نوشته شده توسط مسافر در 11:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد 1387

امروز...

 امروز بازم دلم حسابی گرفته بود و باز هم مثل همیشه نمیدونم چرا؟؟ میدونم ولی خودمو ...

اون راه میزنم.... کسی نیست بگه فرهاد دیوانه....آخه چرا؟؟ البته اگر بگن هم جواب

درست حسابی ندارم بدم پس همون بهتر که:

با داشته های امروزم شادمان باشم یا با نداشته هایم دلگیر...

با آرزوهای اکنونم دلخوش بمانم یا با رویاهای بر باد دیروز...

به رسم سادگی آن روزها بخندم و به سادگی تلخ این روزهایم دل ببندم؟!

از جاده های تکراری دیروز می گذرم و به دلتنگی امروزم می خندم...

به آدمهای خسته کننده ی دیروز با شادی تمام سلام می کنم و به  یاد میلم به ندیدنشان می افتم در

 دیروزهای دور...آدمهایی که امروز برای دیدنشان بی تاب هستم!

این چرخش زندگی گاهی می ترساندم.... گاهی به تمام لحظه ها شک می کنم ... به شادی ... به

غم ... به خودم و به همین زندگی!

یاد شعر :

 "بودیم و کسی پاس نمی داشت که بودیم -ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

افتادم عجب شعری هست به هر حال دم همه شما گرم که تنهام نمیذارید و مشتری دائمی تولد من هستید

اسم نمیذارم جاخالی میذارم با نام مناسب پر کنید؟؟

۱)........۲)........۳).......۴).......۵).......۶).........و همه دوستان

نوشته شده توسط مسافر در 3:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم مرداد 1387

آخرین برگ دفتر من ...

دفتر رو گذاشتم جلوم و خوندم ... خط به خط ... تقویم وتاریخها از جلوی چشمهام رد می شدن ... برگشته بودم به عقب ...به  دیروزهای دوری که هنوز ... باشه اینبار هم سکوت می کنم تا جمله ام رو خودت کامل کنی!

ورق می زدم و تو توی هر صفحه به من لبخند می زدی ...گاهی نگاهم پراز غم بود و بی تفاوتی تو غمگین ترم می کرد ... صفحه ی بعد تو دلتنگ بودی و من با تمام خستگی هام دلم برای دل تنگت تنگ بود... صفحه به صفحه ... پا به پاتمی یومدم و خیال می کردم که کنارمی ... خیال می کردم که نگاهت با منه ... خنده هات برای منه و حضورت به حرمت حضور من ... پایین یکی از صفحه ها امضا کرده بودم که" دلتنگتر از همیشه" ... خنده ام گرفت ... خیلی وقته که معیار دلتنگی ها از یادم رفته...صدات توی صفحه های بعد پیچید و من به شوق شنیدنش صفحه ها رو ورق زدم ... جمله هات مثل همیشه محکم بود و صدای ذهن من مدام میون جمله هات گم می شد ... صفحه به صفحه ...دنبالم می کردی اما نه ! ...انگار این من بودم که دنبالت می کردم!  تقویم با سرعت عوض می شد و تو با هر عددی که می گذشت دورتر می شدی... چشمهامو بستم تا نبینم ... تا یادم نیفته کجا گمت کردم ... تا شاید از اون تاریخ رد بشم و تو باز میون صفحه هام باشی ...اما نمی شد . تاریخ می گذشت و تو اونقدر دور شده بودی که حتی نمی دونستم کی و کجا و توی شلوغی کدوم لحظه رد نگاهت رو گم کردم... به صفحه آخر رسیده بودم ... دیگه نه از لبخندت خبری بود و نه از صدات ... فقط سفیدی کاغذ بود و سردرگمی خطوطی که به موازات هم تا بی نهایت رفته بودن ... دفترم ناتموم بود و باید تمومش می کردم ... دستم به هوای نوشتن "پایان" روی سفیدی کاغذ نشست اما دلم به منگنه های دفتر خوش بود که صفحه ها رو به هم می رسوند ... نه! ننوشتم "پایان" چون دلم هیچ وقت اشتباه نمی کنه! راستی آخرین صفحه هنوزم سفید سفیده

 

 کوچیک شما تنهاتر از همیشه ( فرهاد) نحریر از کمترین ــــــــــ تقدیـــــم به بهترین

نوشته شده توسط مسافر در 3:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم مرداد 1387

دل نوشته فرهاد ...

نخند به من . نخند به احساس کودکانه ی دلم که گاهی همین دل دلیل زندگی می شود . نخند اگر از تکرار آوای کلمه ای از تو آرام می شوم و مدام زمزمه می کنم "چلچله ی..." . نخند به دل ساده ام که دستان لرزانش نه تاب نوشتن حقیقت را دارد و نه جرات لرزاندن دلت را ... نخند به من ٬ نخند به رویای نیمه کاره ام که من رویایم را با قلم موی دلم رنگ می زنم حتی اگر نباشی .

نخند به سرخوشی ام حتی اگر بهانه ام برای شادمانی تنها جمله ای ٬ کلامی ٬ حرفی از تو باشد . نخند اگر هنوز از رسیدنت به دلهره می افتم و از رفتنت دلتنگ می شوم . نخند بر من و بر دل و بر نگاهم که به ندیدنت عادت نکرده ام هنوز ...

نوشتم ٬ نوشتی . نوشتم تا شاید بدانی ٬ نوشتی تا شاید از یاد ببرم ! نوشتم تا  هرروز از خواندن هزار باره ی هر جمله بی قرار شوم ٬ نوشتی تا ... نمی دانم چرا ٬ شاید نوشتی چون هنوز به رسم گذشته جملات را به بازی لبخند و نگاهت مهمان می کنی و نمی دانی که من دل را به بهای هر جمله ات مهر می زنم هنوز !

راستی گفتم "نخند" ٬ اما بخند ... به زندگی ات ٬ به لبخندش ٬ به نگاهش ٬ به شادی ٬ به فردا و به سختیهای سرسخت شدنت ...

گفتم بخند ٬ اما نه به من و نه به  " دلم که پیش دلی بود که ..."

نوشته شده توسط مسافر در 3:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

لحظه خدافظی ...

لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم

همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم

عزیز رفته سفر کی برمیگردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن

گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم

همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم

عزیز رفته سفر کی برمیگردی

چشمونم مونده به در کی برمیگردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی؟؟

....؟

نوشته شده توسط مسافر در 3:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •