تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

نمیدونم چی بگم ..

 سلام به همگی در مورد شب قدر هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم پس به همین تصویر اکتفا میکنم

نوشته شده توسط مسافر در 0:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

کتاب خوب ....

  کتاب خوب                          کتاب خوب

    من يار مهربانم              دانا و خوش زبانم

 گويم سخن فراوان          با آنكه بي زبانم

 پندت دهم فراوان            من يار پند دانم

 من دوستي هنرمند        با سود و بي زيانم

  از من مباش غافل          من يار مهربانم

این شعر رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم افشار

farhad

نوشته شده توسط مسافر در 9:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

من خسته ام ...

دیگر خسته ام از بازی ... دیگر خسته ام از تکرار هزار باره ی قصه های بی سر انجام ٬ بی پایان! دیگر از هر آنچه دوست داشتن است می ترسم! دیگر میان خاطراتم ردی از "من" نمانده ٬ هر چه هست "من"‌ِ جا مانده از "تو"ست ... دیگر خسته ام ...از بازی ... از زمزمه کردن هر روزه ی "من تو را دوست دارم٬ تو دیگری را  و دیگری مرا شاید! " ... دیگر از بیهوده رفتن وبیهوده تر بازگشتن خسته ام!

می خواهم بمانم! می خواهم در همین جای تقویم بایستم ... می خواهم روز را به شبی نرسانم که فردایش باز بازی دیگری انتظارم را می کشد ...می خواهم در را ببندم  و تا ایستادن زمان ٬ عقربه ها را به شماره بنگرم ... می خواهم بشمرم تا لحظه ها بی نشان بمانند٬ بی خاطره ای حتی!

من خسته ام ... خسته . از دلهای سنگی ٬ از رفاقتهای پر تردید ٬ از محبتهای بازگشتی٬ حساب دو دو تا هایی را داشتن که هیچ حسابی را بر نمی تابد!

من خسته ام ...  فقط همین

نوشته شده توسط مسافر در 8:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

آموختم ...

به چشمانم آموخته بودم که بگذرد از نگاه تو . به نگاهم یاد داده بودم که فراموش کند رنگ صدایت را . به لحظه هایم غبار روزمرگی نشاندم تا از یاد ببرد چون تویی را . به خنده هایم رنگ سکوت نشاندم تا خواب رویاهایت را بر هم نزند ...

آموختم نباشم ٬ نباشی ... آموختم بی حضورت بخندم ٬ بگریم ...بگذرم!  آموختم تا تکرار کنم زندگی را در ضربان پیوسته ی تنهایی ... آموختم تا بدانی سالهاست گذشته ام از هر آنچه که یادی از یادت به دلم می دهد .

نپرسیدی چرا ٬ نگفتم برای چه ... تنها در کلاس خستگی هایم نشستم و تنهایی ام را جمله به جمله از بر کردم .

حالا با نشانی از آموخته های دلتنگی بر بلندای دلم ایستاده ام ...

و همچنان "تنهایم"

نوشته شده توسط مسافر در 1:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

حباب ...زندگی

داشتم  می گفتم:

"تازگی ها احساس میکنم وابستگی هام به دنیا خیلی زیاد شده و من نسبت بهش تعلق خاطر پیدا کردم.مدت ها پیش نگاهم به دنیا اینجوری نبود،و نسبت به مرگ و ترک دنیا احساس بدی نداشتم.نه اینکه واسه رفتن لحظه شماری کنم،ولی فکررفتن فقط برام یه دلتنگی ساده بود.اما الان حسم خیلی فرق کرده.حالا دیگه وقتی به گذاشتن و گذشتن فکر می کنم،پیوند غریبی با این دنیا منو از این جدایی می ترسونه.پیوندی از جنس تعلق و وابستگی.هر چی جلوتر میرم زمانم کمتر میشه و کارهای عقب موندم بیشتر.حب دنیا و دنیایی ها داره کم کم جاپاش رو تو دلم محکم میکنه.نه اینکه از این اتفاق ها ناراضی باشم،نه.همه شون برام تعریف شده ان.ولی اگه حسابش از دستم در بره چی؟شایدم در رفته ومن غافلانه دارم توجیه میکنم.نمیدونم.فقط یه چیزی هست که تو لزومش شک ندارم.اینکه باید دوباره دیدم رو نسبت به این حباب دنیا مرور کنم یاد این شعر افتادم :

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

Click for Full Size View

خیلی وقت بود با لپ تاپ کار نکردم خیلی سرعتم پایینه خب مسافرتی دیگه

نوشته شده توسط مسافر در 11:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

سلام دوباره ...

 دیشب  کلی فکر کردم بابا خیلی سخته !! بیچاره نیما چی کشیده چطور این همه شعر گفته خدایش سخته

تا تو  عمق نری نمیدونی  خب  کار ما نیست من همین غزل بگم از سرم هم زیاده

اینو مدتی بود گفته بودم ولی ناقص بود دیشب یک جرقه  به ذهنم افتاد و تونستم تموم کنم نظرتون  رو بگید؟

برای او که میدانم  دگر شعرم نمیخواند

برای او که میمانم ولی پایم نمی ماند

برای او که یک لحظه در آغوشم نمیگیرد

برای او که در خاطر غم هجرش نمی میرد

برای او که دستانش نوازشها نثارم کرد

ولی رفتو عشقم بشکست به مانند خزانم کرد

برای اوکه لبهایش شراب ارغوانی دارد

که یادش در دل سرم همیشه آشیان دارد

برای او سرودم باز در دیوان بیماری

به امید که فرهاد هم به پا خیزد  ز بیماری

 

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

شاعر که شدم ..

 شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند ؟
شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد

نوشته شده توسط مسافر در 1:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

طرحی نو ...

 ببخشید نصف شبی آپ کردما شرمنده اومدم بگم میخوام برم فکر کنم میخوام سبک شعرهامو عوض

کنم  شعر نیمایی بگم نمیدونم میشه یا نه ولی امتحانش مجانیه  پس با امید به موفقیتم از امشب شروع

میکنم

کوچیک شما فرهاد

نوشته شده توسط مسافر در 0:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

زندگی ..

زندگی ملال انگیزی است دیوانگی

                                وقتی ندانی برای که می نویسی

---------

دستم

     تیــــــــــر می کشد

                        برای دستان نوازشگرت

---------

« بیا حواسمان را پرت کنیم

                               از هر که دورتر افتاد

                                                        عاشق تر است»

---------

« این روزها

            نانواها همه جوش شیرین می زنند

                                                       ....... بیچاره فرهاد»

--------

« وباید جابجا سازی کمی از جا مدارت را

                                                          که تا بهتر بگردانی بلای روزگارت را»

نوشته شده توسط مسافر در 0:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

بدون عنوان ....

هر چند که از آیینه بی رنگ تر است

از خاطره غنچه ها دلم تنگتر است

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق

این ساز ٬ شکسته اش خوش آهنگ تر است ...

 

می خواستم بنویسم ٬ هم حرفهام زیاد بود و هم وقتم کافی! اما ... این دوبیت برای این بار کفایت می کنه . شاید  تا فرصت بعدی خیلی از حرفهامو از یاد ببرم! شاید ...

نوشته شده توسط مسافر در 1:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

رفتنی ها ...

 سلام

امروز اکثر دوستان کامنت گذاشتن که فرهاد چرا آپ نمیکنی بعضی وقتها آپ دل بهتر از آپ وبلاگه این که

دیگه واضح هست یعنی بهتره دلمون رو نو کنیم نه اینکه  فکر کنید میگم خاطرها رو فراموش کنیم چون

آدمی با خاطراتش زنده هست یک استاد داشتیم میگفت دنیا به دوچیز وابسته هست: خاطره ها وامید (آرزو)

با اولی زندگی کن و به دومی امیدوار خب خوبه میخواستم مقدمه ننویسم:

 اگر یک روز بفهمید نزدیکترین دوستتون به سرطان بد خیم مبتلا هست و قرار فقط چند ماهی پیش شما باشه

چیکار میکنی؟

۱-گریه میکنی ۲-دعا میکنی ۳-خودتو دلداری میدی ۴- اونو امیدوار میکنی ۵- یاد خاطرات خودتون میافتی

ولی هیچکدون دیگه ارزش نداره چون اون  رفتنی هست  من که یاد شعر اول دفترمون میافتم:

آدمی  میرود خاطره ها می مانند

خاطراتند که یاد آور انسانهایند

ما روانیم از این باغ ولی در خاطر

نقش هر گل اندر ورقی میماند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمر کمه صفا کن درد و غمو  رها کن اگر نباشه دریا به قطره اکتفا کن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این قسمت هم مال کسی که تو وبلاگ دیگران کامنت میذاره و هنوز هم قصد ......دیگه آب از

سر من گذشته به قول اون سریال بزنگاه همگی مسافریم  دیر و زود داره  من و تو همه

رفتنی هستیم نوح هم باشی آخر باید بری به قول دوستم خوبه زود بریم تا بارمون از ظرفیت

بیشتر نشده بتونیم از پل صراط رد بشیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داداش کوچیک شما فرهاد

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

آمار ..

۱

ج. ا. ايران

1553

92.71%

2 آمريکا

47

2.8%

3 آلمان

18

1.07%

4 انگلستان

13

0.77%

5 افغانستان

6

0.35%

6 امارات

5

0.29%

7 کويت

5

0.29%

8 هنگ کنگ

5

0.29%

9 نروژ

4

0.23%

10 استرالیا

3

0.17%

11 عربستان

3

0.17%

12 فرانسه

2

0.11%

13 سوئد

2

0.11%

14 قطر

2

0.11%

15 هلند

1

0.05%

16 کانادا

1

0.05%

17 مالزي

1

0.05%

18 ترکيه

1

0.05%

19 فلسطين اشغالی

1

0.05%

20 عراق

1

0.05%

21 اندونزی

1

0.05%

 

خب لابد میگن اینها چیه خب بیخودی که اینجا وبلاگ نزدم آمار گرفتم تو ماه اخیر از کدوم کشور ها میان

شهر رو هم میدونم حالا نمیخواد بیای نظر ندی که من متوجه میشم بعد چی تو بودی ناراحت نمیشدی

مثل این میمونه بیای دم در کسی اونوقت زنگ در رو نزنی بعد طرف آیفون تصویری داشته باشه ببینه

خدایش  ضایع بازی نمیشه

اون سومی رو آره دیگه آلمان ۱۸ بار اومده ولی تو ۸ بار هم نیومدی دمت گرم اونو که میشناسی

اون پرستاره دیگهنشناختی

نوشته شده توسط مسافر در 9:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

دلا ...

 سلام بازم برگشتم خب دیر که نکردم خب خدا رو شکر امروز صبح خوبی داشتم با یکی از دوستانم

بودم حالا قرار نیست که بگم کجا و کی و چطور  قرار هم نیست بگم خانوم بود یا آقا ولی میگم که

یک درد مشترک داشتیم همین  کلی صحبت کردیم ولی من اکثر حماقت های خودمو نگفتم بابا دیوانه

بودم خبر نداشتم ولی کلی سبکتر شدم احساس میکنم از سونای بخار بیرون اومدم دارم میپرم تو آب

سرد تجربه کردید  دیگه خب همین دیگه رمان که نیست وبلاگه راستی یک شعر هم میذارم که  جیگرتون

حال بیاد:

تقدیم به خودم

دلا ! شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری !؟
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او، درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
زدردی بر نینگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تارو پودت
نسوزد در هوای آشنایی
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
نوشته شده توسط مسافر در 9:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

شعر رمضانی فرهاد ...

سحرگاهان به قصد روزه داري// شدم بيدار از خواب و خماري
برايم سفره اي الوان گشودند// به آن هر لحظه چيزي را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته// سُس و استيك با نان برشته
خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم// كمي از اين كمي از آن چشيدم
پس از آن ماست را كردم سرازير// درون معده ام با اندكي سير
وختم حمله ام با يك دو آروغ// بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس يك چاي دبش قند پهلو// به من دادند با يك دانه ليمو
خلاصه روزه را آغاز كردم// براي اهل خانه ناز كردم
براي اينكه يابم صبر و طاقت// نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا// كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا
به افطاري برايم شد فراهم// زدم تو رگ كمي از زولبيا هم
وسي روزي به اين منوال طي شد// نفهميدم كه كي آمد و كي شد
به زحمت صبح خود را شام كردم// به خود سازي ولي اقدام كردم
به شعبان من به وزن شصت بودم// به ماه روزه ده كيلو فزودم
اگرچه رد شدم در اين عبادت// به خود سازي وليكن كردم عادت
خدايا اي خداي مهر و آباد// بده توش و تواني را به فرهاد
كه گيرد ساليان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه
بود باقی  بقای عمریاران// ارادتمندتان فرهاد فراوان

اگر خشنود گردیدی از شعر بنده// بکن با چند کامنت منو شرمنده

نوشته شده توسط مسافر در 0:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

دل نوشته رمضانی ...

چند وقتی بود هوای دلم هوای عجیبی داشت... هر روز مثل روز قبل بی دلیل می گرفت و تمام راههای فراموشی بسته بود...چند روزی بود که دلم بی هوا پر میزد برای گریه و حتی برای بغض کردن هم زمانی نداشتم...

فکر می کردم این فقط از دل منه اما دیدم آدمهای دور و برم این روزها اینجا هستن و نیستن! مثل خودم...

این روزها انگار دلها گرفته و بغضها نشکسته...

تا دیروز ... درست وقتی که صدای اذان سکوت ذهنم رو پر کرده بود آروم شدم...رفتم به روزهای دور ..به وقتی که همه چیز اون جوری بود که باید...آروم شدم ... "الله اکبر" توی گوشم می پیچید و من آروم فراموش می کردم که دلتنگ بودم!

هر سال رمضان که میشه همین حس رو دارم ...هر سال از بی قراری به قرار می رسم... دلیلش رو خوب می دونه اما من باز دلم می خواد بپرسم..بپرسم که این چه رسمیه که رمضانت رو برام سرشار آرامش می کنه؟ چه راهیه که هنوز شروع نشده به باور می رسم؟

امسال ته قلبم یه آرزوی دوست داشتنی موج می زنه... یه آرزو که سالهاست براش چشم انتظارم و حالا حس می کنم بی طاقتی هام سر به فلک می زنه و وقتشه که رها کنم از دلم و بذارم به مقصد برسه...

نماز و روزه همتون قبول باشه

 

نوشته شده توسط مسافر در 11:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

تقدیم به دوستان وبلاگی ...

 تقدیم به دوست عزیزم هادی (تنهاتر از خدا)

به خودم قول ميدهم تورا فراموش کنم

به خودم قول ميدهم خاطرات روزهاي با تو بودن را فراموش کنم

به خودم قول ميدهم جمله هاي عاشقانه ات رافراموش کنم

به خودم قول ميدهم نگاه معصومانه ات را فراموش کنم

به خودم قول ميدهم لبخندهاي شيرينت را فراموش کنم

به خودم قول ميدهم تصوير زيباي چهره ات را ازذهنم پاک کنم

به خودم قول ميدهم ديگر نامه هايت را مرور نکنم

به خودم قول ميدهم ديگر قلبم به عشق تو نتپد

به خودم قول ميدهم ديگر به عشق توزير باران نروم

به خودم قول ميدهم ديگر به عشق تو زير نور مهتاب ننشينم

به خودم قول ميدهم ديگر به عشق تو به ديدار دريا نروم

به خودم قول ميدهم ديگربه عشق توبه آسمان نگاه نکنم

به خودم قول ميدهم ديگربه عشق تو به چشمکهاي ستاره ها نگاه نکنم

به خودم قول ميدهم ديگر درلحظه هاي تنهاييم به توفکر نکنم

به خودم قول ميدهم اگر باز تورا ديدم به چشمهايت نگاه نکنم

به خودم قول ميدهم اگر باز تورا ديدم دلم هوايي نشود

 به خودم قول ميدهم  کسي اشکم را نبيند

به خودم قول ميدهم کسي از دل شکسته ام باخبر نشود

به خودم قول ميدهم بخاطر ازدست دادنت از خدا گلايه نکنم

اما...

نميدانم آيا ميتوانم به قولهايم عمل کنم؟

آيا ميتوانم  تنهايي راتحمل کنم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنت  شبهای تنهایی

سلام
منم همه قولهایی که هادی تو متن پایینی داده بهش میدم
اما من قول میدم فراموشش نکنم
قول میدم همیشه بهش فکر کنم
قول میدم یادم نره پارسال همین موقع رفته بودیم دربند و تو روزه بودی و من هی آب میخوردم
من قول میدم که یادم نره اولین بار گشت ارشاد منو با تو گرفت
من قول میدم یادم نره که وقتی اومدی خواستگاریم هول شده بودم و پاهام میلرزید
من قول میدم که یادم نره که بهت میگفتم میترسم
و تو یادت بمونه که فهمیدی که من ترسیدم
یادم میمونه که 3 روز تو بهشت زهرا الاف من بودی و ....
من قول میدم تموم خاطره ها - چشمهای تو - روز اول قرار تو متروآزادی
همه رو قول میدم یادم بمونه
و فقط خاطره ها میماند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنت فرهاد

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت

تقدیم به دوستانم هادی و زهرا  آرزومندم به همه آرزوهای قشنگتون برسید

 

نوشته شده توسط مسافر در 2:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

سلام ...

 سلام اومدم آپ کنم ولی چون  حضور ذهن ندارم و دفترم هم پیشم نیست یعنی دفتر هست من پیش اون نیستم برای همین موندم چی بنویسم ولی خیلی خوشحال شدم که کامنت سه تا از دوستانمو دیدم بابا زحمت کشیدید ما که راضی نبودیم حالا که زحمت کشیدید چرا اینقدر کم کشیدید من  گویی همه شما هستم ولی دفعه بعد اومدید قشنگ بذارید  جیگرمون  بیاد اگر کامنت نذارید بدون شرح خب عرض خاصی ندارم مواظب خودتون باشید روی ماه همه رو چیه غیرتی شدی

من رفتم فوتبال ببینم کاری نیست عزت زیاد

نوشته شده توسط مسافر در 1:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

خانه دوست ...

من دلم می خواهد
خانه ای داشتم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه دهد
شرط وارد گشتن
شستشوی دل هاست
شرط آن
داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست؟؟؟

بتقدیم به دوستان

نوشته شده توسط مسافر در 1:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

دلتنگی.....

یــــک نظــــر بـــر ابــــر کـــردم ابــــر باریـــــدن گـــرفـــت

یــــک نظــــر بـــر یــــار کـــردم یــــار نالیـــــدن گـــرفـــت

تـــکیه بـــــر دیــــوار کــــردم خــــاک بــــر فرقـــم بریـخت

خــــاک بـــر فرقـــش بریــــزد آنــــکه یـــاراز مـن گرفــــت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم نامه هایم را خواندی یا نه ؟! اصلا به دستت رسید یا نه ؟!

با این همه گمان نمی کنم که فرقی بکند. که تو ببینی یا بخوانی... اصلا در باورم نیست که حتی اگر خطی را

ببینی حتی برای گذر هم که شده آن را بخوانی !

آری در باورم نیست که نوشته هایم را حتی سرسری هم نگاهی بکنی .

باور کن آنقدر نامه ی نوشته شده دارم که به دستت نرسیده است که نمی دانی ! هر چند گاه ورقی می زنم و

با آن هزاران خاطره را زنده می کنم.

راستی به تو می گویم به هیچ کس نگو! چند گاهیست چنان گیج  و سردرگمم که نمی دانم نشانی ام کجاست! و

 نمی دانم که چه کرده ام و چه نوشته ام .

یادم نمانده است که نشانی تو پای آن پرچین های سبز یا پای آن رود قشنگ...

راستی یادت می آید ؟ تو به من گفتی می آیی!

منتظر بمان می آیم . من هنوز چشم به در ، دست به دعا منتظرم ! تا شاید خبری، پیغامی از تو رسد.

عزیز ترین حادثه ی زندگی چشمانم دیگر سو ندارد و زبانم قدرت تکلم ... با این همه تا جان در بدن هست ،

برایت می نویسم . شاید روزی ، زمانی ، نگاهی بر این حال غریب اندازی و بخوانی درد دل نگفته ام را !

می دانی ؟! از زمانی که تو را دیده ام می نویسم . می دانی ؟! آری سبز می نویسم تا با یادت ، قلبم سبز بماند

حال و روز غریبی ست بی کسی ! نمی دانم چگونه برایت شرح دهم این همه بی قراری ام را . چگونه بگویم

مفهوم عاشقی را ؟! چگونه بگویم تنهایم ؟! خسته ام ! بریده ام !...

دلتنگم ...

به خدا دلتنگم......

نوشته شده توسط مسافر در 12:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

وفای عشق ...

برای وفای به عشق حلقه لازم نیست

وفا غلام نیست که حلقه بر گردنش افکنیم

و به بیگاری بکشانیمش

برای عشق نشان لازم نیست

بی نشانی اصل است

من برای یافتنت

بی نشان شده ام!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شنیدن میکن دل به دل راه داره من امروز یک جوری هستم و مطمئن بودم خبری میشنوم ولی نشد پس:

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

نوشته شده توسط مسافر در 4:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

بشکند ..

سلام

امروز تو جاده بودم زیاد دور نرفتم مواظب هم بودم پشت یک کامیون یک جمله دیدم میدونید که من

عاشق  این حرفهام  حالا بگو چی نوشته بود نوشته بود الهی .... دستت بشکنه...... سرت بشکنه

......پاهات بشکنه ...ولی دلت نشکنه

وسط جاده آی کیف کردم آی کیف کردم

راستی منو سر افطار کهمیکنید

نوشته شده توسط مسافر در 3:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

تقدیم به ....

دورم و تو این فاصله ها را دوست نداری...دلتنگم و تنها واژه ای حتی شادم می کند... اما دورم از تو.

سهم من همین است از تو...بودنت و نبودنت...دیدنت و ندیدنت... و تنها ترین ثانیه های دنیا را به مهمانی دلم

 می خوانم...ثانیه هایی به رنگ یاد تو و به عطر حضورت...

دلم هوای گریستن دارد و شانه هایم توان تاب آوردن ندارد...کاش بودی و کاش آشیانه ی اشکهایم شانه

های تو بود...اما دورم از تو.

می روم و می آیم و نگاهم منتظر به هر سو ... اما دورم از تو...

اینجایم و تو رها تر از تمام واژه هایی ... دور از من ... دور از نگاه بی تابم.

چه جمله ی عجیبی است "همه چیز را می شود انکار کرد جز عطر آنکه دوستش داری..."...همه چیز

 را ...همه چیز را می شود ندیده گرفت جز نگاهی که بی قرار لحظه هاست...همه چیز را...

نوشته شده توسط مسافر در 2:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

تقدیم به ....

 سلام

نمیدونم یادت هست یا نه ماه رمضون سه سال قبل من کجا بودم چقدر خندیدم دختره عرب یادته

این روزها "دلم نگران دلته ... " اندازه ی همه ی دنیا !  خوب می دونی چرا ... چون می دونی این حال و هوا چقدر برام آشناست ...وقتی یه دنیا حرف داشته باشی و حس کنی وقت گفتنش نیست ٬ هر ثانیه به قدر یه عمر می گذره ... می دونم ... می دونم این روزها هوای دلت طوفانیه  و لحظه های آروم ساحلش اونقدر کوتاهه که هیچ خاطره ای رو برات موندگار نمی کنه . می دونم حرفهای نگفتنی دلت زیاد شده و خستگی و سکوت این روزهات دلتنگت می کنه . می دونم این روزها بدجوری بی تاب گریه ای و می دونم که دنیای پشت پلکهات حال و هوای ابر بهاره ... نمی گم آروم باش ٬ نمی گم قضاوت نکن ... چون این جمله ها رو ماههاست از من شنیدی  ...

نمی گم صبوری کن چون تو به اندازه ی همه روزهایی که گذشت صبوری کردی .

نمی گم بشنو و بگذر که خوب می دونم این روزها از شنیدن و سکوت کردن خسته شدی ...

فقط یه حرف  ٬ یه حرف شاید تازه :

به روزهایی که تو راهه فکر کن ... به لحظه های سحر و دم دمای غروب  ... به شبهای قدر و ثانیه هایی که سهم توئه ... فقط همین ! اون خدایی که تو قلبته خودش حساب همه ی بی تابی هاتو داره ... شک نکن که چوب خط بی تابی ات که پر بشه لحظه ی شادی هم سر می رسه!!!

 

نوشته شده توسط مسافر در 9:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

دست خط ..

بدون شرح ...

نوشته شده توسط مسافر در 5:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم شهریور 1387

می شمرم ...می شمری...

می شمرم .. چند شب گذشت؟ چند روز شد؟ می شمری؟

می خوام تعداد علامتهای روی دلم رو بشمرم و برسم به عددی که نشونه ای از توست. نگفته بودی اینبار چه لحظه هایی قسمت منه و چه نداشته هایی صلاحم نیست...منم نپرسیدم...نمی دونستم تا بپرسم! اما حالا ... حالا که علامتهام به اخرش می رسه انگار باید اعتراف کنم .. چرا "انگار"؟ ..چون باز تو نخواستی و این منم که دل دل می کنم برای شمردن!

مثل یه رازه ... یه راز بین من و تو .. نمی دونم دلم تاب نگفتنش رو داره یا نه ..پس بذار بگم... می خوام با صدای بلند بگم و آدمها با تمام وجود بشنون ..می خوام بگم که شب بیداریهام منو به کجا رسوند و .. اصلا نه! بذار بگم که تو منو به کجا کشوندی! آره ..تو ... تو که وادارم کردی تا دم سحر بیدار بمونم و هر دقیقه هزار بار بشمرم...اشک بریزم و بشمرم... تو بودی که صدام کردی .. تو بودی که گذاشتی اینبار یه جور دیگه فریاد بزنم "خلصنا من النار ..."

هنوز یادم نرفته که  لحظه های  آخر مثل همیشه ..مثل همون بنده ای  که تو دوستش داری از ته دل خندیدم..اشکهام هنوز روی گونه هام بود و من می خندیدم...مثل بچه ها به شوق حس کردنت...به رسم عشقی که توی قلبم نشوندی...لحظه های آخری که اولین بود ..اولین لحظه برای دوباره دیدن .. دوباره خندیدن و دوباره شاد بودن از باور دوباره زندگی..شاد بودم که تو خدای منی و من ... همون که همیشه برای گفتن از خودش کم می یاره...

روی دلم چند تا تا علامته .. جای پای تو روی تمام این علامتها هست ..پس بذار بشمرم! ۳۰روز .. ۳۰شب...۳۰سحر ...۳۰غروب پر غرور...

خدای من .. اگه یادم رفت و باز فراموشکار شدم تو تا 30 بشمار... اگه از دلم و اینهمه علامتهای دوست داشتنی راضی بودی پس اجازه بده هر سال ... دلم رو برات هدیه بیارم.. یه دل کوچیک با علامتهایی به نقش تو!

                            " تقدیم به همه دوستان وبلاگی  خودم که به استقبال رمضان میرن"

نوشته شده توسط مسافر در 3:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم شهریور 1387

روزگاریی..

و تو باز مخاطب نوشته هایی هستی که از قلم خسیس این پسر بر می یاد

باز باید بخونی...

باز باید..

روزگاری هم سفر بودم با تو،سفری به درازای تمام عمر چندین ساله ام...تمام بغض های نشکسته ام...تمام

 حرف های نگفته ام

تمامِ تمامِ تمام

آن سفر تمام شد و امروز هم بدون آنکه بدانم آن روزگار پی چه می گشتم تنها حرکت می کنم

 و  تو امروز هم در سفری دیگر همسفر ساکت من هستی

در سفری بدون مقصد...

خسته به نظر می رسی و نگاهت یادآور چیست؟

- من نمی دانم

خسته شاید از درازای سفر و شاید خسته از همسفر...

و شاید...

هر چه هست من نمی دانم

و من نگاهم نگران فرداست که شاید با من نباشی

و تو هیچ وقت نمی دانی که: این سفر تنها به خاطر توست و شاید تنها به نفع من

 

نوشته شده توسط مسافر در 3:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم شهریور 1387

پیام فرهاد ..

 سلام

 دوستان دیگه داره ماه رمضان نزدیک میشه من هم میخوام حال و هوای وبلاگمو عوض کنم دارم یک قالب درست میکنم که مثل توپ صدا کنه البته اگر  عمری باشه و قسمت بشه تا اول ماه رمضان کارش تموم میشه منتظر قالب جدید من باشید کوچیک همه شما  فرهاد

نوشته شده توسط مسافر در 11:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

حکم ....

زبانم در ازدحام حرف های نگفته گیج می خورد،دیگر این واژه های ترسو زبان دلم نیستند

می بینی که چگونه نگاهم به خطوط آبی کاغذ گره می خورد که چگونه دل بسته این واژه های پریشانم

سردرگمم،گیجم

تمام دیوانگان جهان در حرکاتم گرد آمده اند و من را ببین که چه غمگنانه می خندم

دیگر از صدای آواز پرندگان بیزارم من به صدای هوهوی گرگ های وحشی خو کرده ام!

سردرگم و گیج...

بین ماندن و رفتن !اما باز مثل همیشه می مانی!می مانی و می دانی که له می شوی

می دانی که جایی برای تو نیست!

می دانم،می دانم

این دنیا هیچکس را در خود جای نمی دهد

بزرگ است،وسیع است!

اما خسیس!سخت خسیس است

عشق هایمان را از ما می گیرد!رویاهایمان را

باید که انبوه رویاهای مچاله شده ام را به دست باد بسپارم

باید که خانه خاطرات گذشته ام را ترک کنم

نباید که عادت کرد که دل بست که عاشق شد!

باید....نباید.....باید....نباید....

باید که با باید ها و نبایدها زندگی کرد

گاهی باید قبول کرد که تنها از آن بالا حکم صادر می شود که سرنوشت مارا بازی می دهد و ما تنها بازیچه ای در دست این چرخه ایم!

می چرخد،می چرخد و همیشه می چرخد

گاهی من می خندم ،گاهی تو    گاهی تو می خندی گاهی من

او هیچگاه از چرخش باز نمی ماند این ماییم که متوقف می شویم

پس باید برای بیشتر "بودن" تلاش کرد!

نوشته شده توسط مسافر در 1:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

تقدیم به معصوم تر از گل ..

راستی من به یک چیز تو این نیا مشکوک هستم:

 

من به آمار زمین مشکوکم ! اگر این شهر پر از آدمهاست ، پس چرا این همه دلها تنهاست

من دلم شکسته بود از بی تفاوتی و تو دلگیر تکرار دلخوری ها بودی! مهم نیست کدوممون اول شروع میکنه ٬ اول دل من می شکنه یا دلگیری تو شروع می شه ٬ مهم اینه که وقتی می گی "بی انصاف نباش" با کودکانه ترین احساس توی دلم تکرار می کنم " باشه ... قول می دم دیگه بی انصافی نکنم! "

من دلم شکسته بود از سدی که می ساختی و تو خسته بودی از گفتن حرفهایی که همش بوی خستگی میده! مهم نیست کی تموم میشه  ٬ مهم اینه که وقتی می گی " درک کن! " با یه دل نگرانی همیشگی زل می زنم به آسمون و با خودم می گم "باشه ... قول می دم درک کنم! "

می دونی فرق من و تو چیه ؟  تو فکر می کنی حرفهای نگفته رو همیشه می شه گفت ٬ اما من فکر می کنم بعضی از حرفها رو فقط یه بار ٬ یه روز ٬ یه ساعت و  یه لحظه می شه گفت ! تو عجله ای نداری برای گفتن اما من گاهی کودکانه بی قراری می کنم

تقدیم به معصوم تر از گل

نوشته شده توسط مسافر در 0:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

در و دلی با خدا ...

به نام او که رنگ زد بر هرچه بی رنگی

این دست نوشته ناقابل رو تقدیم میکنم به دوست وبلاگی خودم شب تنهایی باشد که مورد  قبول درگاه آستان دوستمان قرار گیرد

وای خدای من٬ امروز با تو سخن می گویم٬ امروز تو را فریاد خواهم زد٬امروز از تو خواهم پرسید که چیست این حال و هوای عاشقی٬ چیست این زمزمه باد و باران٬ چیست این حرف و حدیث امروزی٬ چیست این خواب کودکانه ی نا بهنگام بی باور

وای خدایا چه ساده و چه بی ریا٬ پیشتر اسمان دلم ابی بود اما چه گذشت در این عاشقی که امروز اسمان دلم ابری است... مانند انکه سالهاست ابی اسمان به میهمانی او نیامده است٬ چه بگویم٬ که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته نتوان نوشت٬ چه بگویمت که باورت شود چه گذشت بر این دل وامانده ما بم

و اما برگی از دفترم ....


   گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی
.

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .

 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم :
آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی ..  تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبرم، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهدم پابرجا بمونم .


  ازت متشكرم خدای خوب من .

تقدیم به دوست عزیزم شب تنهایی

نوشته شده توسط مسافر در 3:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم شهریور 1387

خاطرات ....

سکوت بود و هياهويي خاموش.نگاهي غريب،صدايي آرام،قلبي صاف وعشق...!
در آن سالها تو بودي ، او ،ما و شما
و آنها که ترک کردند اين مسير پر پيچ و خم را،اين کرانه ي زيبا و ما را
ومن و او ساختيم بنايي دوباره،جايگاهي زيباتر ولي تنهاتر از پيش
تنهاي تنها
ما گفتيم و سروديم با او ،اما بي تو...
ميداني حال سالهاست که مي گذرد!از با تو بودن گذشتيم و به نبودت عادت کرده ايم عادتي که سخت بود ولي واجب.
امروز هستند کساني که الفباي گذشته و روزهاي با تو بودن را غلط معنا ميکنند
و تنها شاهدان اين ماجرا به نام او ماندند
تو رفتي وما ساختيم بامي بر بناي گذشته ي فراموش شده
امروز گرچه هياهويي خاموش و فريادي رسا موج ميزند
گر چه  نگاهي غريب ديگر در بين ما نيست

ولی یادتان و خاطراتتان همیشه در ذهن اگر میشود گفت" فرهادتان" میماند

نوشته شده توسط مسافر در 10:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •