سه شنبه سی ام مهر 1387
دل من ...
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد: چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد: باد سرد
وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود
شکست... کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور
شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر
می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم
هیچ کس، هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل
من سخت شکست اما... هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید
چرا؟
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
و اما من ...
و من هنوز تنهای تنهایم
تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است
و چه سنگدل است باد
چرا که آن را از من گرفته است
بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...و طوفانی که مرا نابود کرد
و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی....
وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد
و چه خوب شد چرا که من هر آنچه را به ظاهر داشتم,دیدم
آری من دیدم که هیچ ندارم و چه نداشتن های زیبایی
وجود من تهی است ...
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
خیلی بی انصافی ....
خيلی بی انصافی... آی فلانی با توام... با تو که کت بسته به زندانت فتادم... چه زندانی ای بهتر از من... که را ديده ای که اينچنين دل به زندانبان ببندد...
خيلی بی انصافی...آی فلانی با توام... با تو که صدايم را نمی شنوی... با تو که به زنجير مهرت روزگاری آنچنان پایبندم کردی که حتی امروز فکر رهايی و فرار به سرم راه نيابد...
خيلی بی انصافی...فلانی با توام هيچ می شنوی؟
آی فلانی با توام... با تو که هيچگاه نخواهی فهميد که با تو در دل چه می گويم...
فلانی من که زندانی سر به راه زندانت بودم... من که به آواز روزگارانت که هيچگاه برای من خوانده نشد دل بستم... من که به دستان مهربانت که هيچگاه نوازشش را حس نکردم خو کردم... من که دستورت را که تنها دستور بود گوش دادم بی آنکه بدانم دستور تو دستور زندانبانی است که زندانی کوچک را می آزارد... من که دل بستم به اين زندان کوچکت...
ديگر تيغ زدنت ز چه روست... من که زندانی سر به راهت بوده ام فلانی...
آی خيلی بی انصافی که به زنجير ملامت شکنجه ام می کنی.. خيلی بی انصافی که به تير جفا نشانه ام می روی...
خيلی بی انصافی فلانی... خيلی بی انصافی...
«ای وای بر اسيری کز ياد رفته باشد صياد رفته باشد در دام مانده باشد»
جمعه نوزدهم مهر 1387
سلام .........
امشب هیچی نمی نویسم( .......)
....................................................................................................................................
...................................................................................................................................
...................................................................................................................................
...................................................................................................................................
شاید سکوتم بهتر باشه![]()
جمعه نوزدهم مهر 1387
آپ جدید ...
چه ويرانگر ولي شيريني اي عشق
گهي شاد و گهي غمگيني اي عشق
بيا که با همه افسون گري باز
براي درد دل تسکيني اي عشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
یک چند روزی هست اصلا موندم چی بنویسم از کجا بنویسم ولی باز چیز خاصی به ذهنم
نرسید تا اینکه این آهنگ از پویا که همیشه تو ماشینم میخونه به ذهنم افتاد:
اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو
يا پي مال و منال هر طرف و به هر سو
چه بسيار بهتر از من ها واسه تو
چه بسيار دلبر زيبا واسه من
ولي حسن جمال به تبي بنده
ثروت و مال به شبي بنده
واسه ي همينه مهربونيتو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم
با وفا بودنتو، با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم
ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
نولدم مبارک...

تولد ـــــــــــــــــــــــــــ تولد
تولدم مبارک ــــــــــ مبارک ــــ مبارک ــــ تولدم ـــــ مبارک
عکس تولدم نبود که بذارم چون از یک جایی دیگه آپ کردم![]()
شنبه سیزدهم مهر 1387
آرزو....
از وقتی فهمیدی آرزو چیه و از کی باید بخوایش .. گفتی : خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه ازت چیزی نمی خوام .. خیلی کوچولو بودی هاااااااا
بعد که اون آرزوت برآورده شد یادت رفت قبلا" چه قولی داده بودی با یه آرزوی دیگه باز هم گفتی خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه ازت چیزی نمی خوام..
همینطور سالها می گذره و تو هم که ماشا الله راه افتادی . از رو هم که نمی ری .. آرزو پشت آرزو ... هر بار هم با داشتن یه آرزوی جدید فکر می کنی این بزرگترین خواسته ممکن تو زندگیت می تونه باشه ..
البته که خدا هر بار که تو می گی دیگه چیزی نمی خوای می دونه که باز می آی و عین همین جمله رو می گی .. اما با همه این بدقولی هات بازم آرزوهاتو بر آورده کرده .. هر چند کوچیک ، هر چند بزرگ..
حالا هم فقط یک آرزو دارم خدایا ........
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
دل ...
خدایا کمکم کن ! در ازدحام واژه ها ، در شلوغی پر از تنهایی ، در هیاهوی خاموش ، در دنیایی پر ازتناقض
سخت گرفتار شدم .خدایا توکه بر اریکه آسمانی ات تکیه زدی ، بنده عاصی ات را می بینی همچنان در بند ..
چرا رهایم نمی کنی چرا راه درست را نشانم نمی دهی ؟ مگر خودت نگفتی صدایم کنید تا اجابت کنم شما را !
با تمام وجود فریاد می شوم و تو را می خوانم به وسعت دریای آسمانی ات ...
از همه کس وهمه چیز دل بریده ام تنها تویی مأمن دل خسته ام . تو خواسته قلب پر از تمنایم را می دانی ...
پس مرا دریاب که دل دریایی ما بی تو مرداب است؟؟؟
سه شنبه نهم مهر 1387
عید سعید فطر ...

سلام به همگی حتی شما که دیگه جواب سلام ما رو نمیدی یک ماه هم گذشت یک
رمضون دیگه هم مثل سالهای قبل تموم شد چند سال قبل کجا بودم الان کجام
لابد یادته؟؟؟ دم افطار
به قول شاعر یادش به خیر
پنجشنبه چهارم مهر 1387
غبطه ...
من به تو غبطه می خورم که کسی هست تا هر لحظه اش به یاد تو بگذرد و تو ندانی ... من به تو و به ندانسته هایت هم غبطه می خورم . به تویی که در روز و شب های آمده و در راه سهمی از من نمی نشانی و من باز تمام سهم هستی ام را با یاد تو رنگ می زنم! من به خوش باوری ات غبطه می خورم که هنوز نمی دانی مرز شادی و دلتنگی ام با قدمهای تو معنی می شود ... اینکه کی باشی ٬ کی بیایی ٬ کی بروی ٬ کی بخندی ٬ کی بخوانی ام ٬ کی شریک دلتنگی ات شوم و ... کی از یادم ببری!
من به آرامش دلت غبطه می خورم که خوب می دانی برای بودنم و برای دوست داشتنت بهانه ای ندارم اما باز هستم و باز این دل ساده ... بگذریم!
خلاصه کنم ...
من به تو غبطه می خورم چون خوب می دانم به خیال همین عاشقی هایم دلخوش کرده ای و هرگز گمان نمی کنی ...شاید روزی نباشم!
چهارشنبه سوم مهر 1387
پاییز ...
باز مثل تموم سال ها از پنجره ي اتاق بيرون رو نيگا مي کني و منتظر ريختن اولين برگ پاييزي امسال مي شي
3...2...1...بلاخره پاییز شروع شد
و چقدر هم غمگين...
سال هاي زياديه که اين موقع از سال از پنجره ي اتاقت حياط کوچولو ولي خوشگل رو نيگا مي کني و منتظر شروع پاييز میشی...
با ريزش اولين برگ پاييزيه اين درخت کوچولو، پاييز برات شروع مي شه
و آخرین برگ و به نشانه ی پایان پاییز می دونی
هنوزم هر بار وقتی قلمتو بر می داری و می خوای در مورد پاییز بنویسی ذهنت پَر می کشه و گم می شه تو روزای کودکی
انشاهای کلاس اول رو یادت می یاد؟
من یادمه!اول مداد رو بر میداشتم ،طبق معمول این متن رو اول انشا می نوشتم:(در کویر افکارم نم نم باران و طراوت و شادابی می بخشد که چگونه انشایی در مورد پاییز بنویسم)
و بعد...
آخر انشا هم مینوشتم:من پاییز را از همه ی فصل ها بیشتر دوست دارم چون زیباترین فصل است.
اون پسرک کلاس اولی هنوزم عاشق و دیوونه ی پاییزه...
شاید که این پسر شبهای پاییز شروع پاییزرو بهترین نشونه می دونه
دوشنبه یکم مهر 1387
حال من ...
حال من این روزها حال هیچ کس نیست
حال گم شدن میون دو حس
حال متضاد بودن و نبودن
حال دوست داشتن و نداشتن
حال من این روزها حالش خوش نیست
حال پرغم شب و گریه
حال خواب و رویا و ترانه
حال غرق شدن تو گرداب اشتباه
حال درد و قهر و کنایه
حال اینکه چی شد و چی نشد
حال ساده ی سادگی
حال غریب دلتنگی
حال غریب دلواپسی
حال گفتن یا نگفتن٬ رسیدن یا نرسیدن
حال من این روزها حالش خوش نیست
حال شبهای پر درد و روزهای پرسواله ؟؟!!

