چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
بن بست ...
دیروز فهمیدم : هیچ بن ی بی" بست " ، بن !!نخواهد شد ....
و هر بست ی بی " بن " گسسته خواهد ماند .....
امروز ،برای همیشه "بن بست " را از فرهنگ لغاتم پاک می کنم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست "هرکسی را نه بدان گونه که "هست " احساس می کنند
بدان گونه که احساسش می کنند ،هست!! انسان یک لفظ است ،که بر زبان آشنا می گذرد
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
یک دل نوشته دیگه ...
بیا بگذریم اگر کسی به ماندن نمی ماند ... بیا از این پیله ی پر حیله و تردید جدا شویم که شاید روزگاری توانی نباشد برای جدایی از پیله های تردید ...
به اولین لبخندت ... به خاطرات دیروزم ... به من ... به خود ... به خدا قسم که اینجا هنوز ترانه ی زندگی برجاست ٬ تویی که آوای جاری زندگی را از یاد برده ای...
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
چه بخواهی .. چه ..
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم, چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه ندانی چه بدانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستاني
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
خاطره ...
با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!
گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تند و تند مي خوردم ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برای هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه
تا نه دوستي که تا نداره !!
يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکن
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
سلام
نزدیک ۶ روزه آپ نکرده بودم دلم خیلی برای وبلاگ و به خصوص دوستان وبلاگی تنگ شده بود
راستشو بخواهید دیگه قصد داشتم ادامه ندم و وبلاگ تعطیل بشه چون دوستانم کم لطف شدن
ولی امروز صبح دوتا اتفاق برام افتاد که دوباره استارت وبلاگ نویسی من شروع شد:
الان بهتون میگم: اول صبحی داشتم به طرف محل کارم میرفتم که یک دختر با سرعت برق
از جلوم رد شد اونم با یک ماشین در پیت من هم گفتم اگر به شما بگن دختر به من هم میگن
فرهاد گازشو گرفتم و تو خیابان اصلی شهر کورس گذاشتیم اول صبحی
ای حال میداد خیلی
وقت بود با کسی مسابقه نداده بودم ولی تو اولین چهارراه توسط عوامل انتظامی متوقف شد
بعد دختر رفت و مدارک رو داد به آقا پلیسه ولی من
جیم شدم و رفتم تو چهار راه بالاتر وجدان
درد گرفتم گفتم شاید دختر مردم ماشینشو بردن پارکینگ اخه میدونید چیکار کردم پیچیدم جلوش
اونم برای اینکه کم نیاره رفت تو پیاده رو که مثلا از جلوی من در بیاد ولی من راه ندادم تا برسیم
جلوی آقا پلیسه بعد به پلیس چراغ دادم که این یاغی رو بگیرن که اونها هم از خا خواسته
گرفتن زیاد حاشیه رفتم برگشتم چهارراه دیدم دختره سوار رخش خودش شد و راه افتاد من هم
گفتم برم حالشو بگیرم بگم جریمه شدی مبارکه شیرنی نمیدی ولی یهو تلفن من زنگید و من چون
شماره از کیسوک بود جواب ندادم ولی باز هم زنگ زد همون که گوشی رو برداشتم پلیس مچ منو
گرفت استفاده از تلفن حین رانندگی
دختره تا دید منو گرفتن توقف کرد من هم مثل همیشه
با استفاده از رمز
از جریمه شدن رها شدم دختره شده بود
بعد پلیس به دختره گفت شما
کاری داشتید گفت نه منتظر ایشون هستم
منم فوری گفتم: امری باشه گفت خب بریم دیگه
منم گفتم باشه بریم از آقا پلیسه خدافظی کردیم و هر کدوم طرف ماشین خودمون رفتیم من دیگه
داشت دیرم میشد چون کارهای بانکی و اداری زیادی داشتم راه خودمو گرفتم و رفتم ولی خوب
حال کردم.
مورد دوم:
موبایلم زنگ زد اون خط دائمی یک پسر ابله گفت سلام تو شهرستانی هستی همین که صدای بیب
شنیدم فهمیدم میخواد سر کار بذاره و برای خودش بلوتوث درست کنه منم به پشخدمتون گفتم بیا
حرف بزن اخه اون لهجه خیلی غلیظی داره بعد پسره حال میگرد بعد گوشی رو گرفتم یک حالی از اون
پسره گرفتم که فکر کنم یک هفته از عکس خودش تو آینه هم خجالت بکشه بعد نشستیم دور هم
واسه اون پسره خندیدم آی خندیدم بعد این شد که من بعد شش روز بلاخره خندیدم و....
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
وای دلم ..
یه روزی
.....
یه جایی
....
یه جوری
.....
یه چیزی
....
یه کسی
....
صبر داشته باش
.....
صبر داشته باش
.....

دوشنبه سیزدهم آبان 1387
گفتم .. گفتی
زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار
ديدم يه سايه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد
گفت:تنهايي
گفتم:آره
گفت:دوستات كوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!
گفتم:اشتباه كردم
گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي
گفتم:نه
گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟
گفتم:بودم
گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟
گفتم:بردم، همين الان بردم
گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)
-سرمو انداختم پايين-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش
گفتي:ببخشم؟
گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري
گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟
تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟
گفتم:آخه تنهام
گفتي:پس من چي رفيق؟
من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت
من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن
اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو
من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،
هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي
اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم
ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم...
گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي
بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي
يك كلام،خدا تو بهتريني
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
خب این کیه ...
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
نمیدونم ....
نمی دونم چرا ٬ اما انگار یه چیزی اشتباهه . اونم درست وقتی که دلت می خواد به خوب بودن خیلی از
چیزها دلخوش کنی... بعضی از حرفها گفتنیه ٬ بعضی نوشتنی و بعضی هیچ کدوم . این روزها به
"هیچ کدوم" نزدیکترم انگار...
چقدر سخته بخوای خوب باشی ٬ لبخند بزنی ٬ سکوت کنی٬قدمهاتو با سرعت زمان یکی کنی ... در حالی که
حقیقت نداره! و از همه سخت تر اینکه بدونی کسی بیشتر از همه ی دنیا "نگران دلته " ...بیشتر از همه
"خودته" و ... چقدر سخته برای آروم موندن کسی هم به خودت سخت بگیری هم به....
می گفت "دردهای آدم سرمایه است " ... دلخوشم به همین بهانه ها ...
امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا باید دل دلیل باشه !
شنبه یازدهم آبان 1387
دل نوشته ... سه روزه
به بهانه زنده ايم بهانه هاي جور و واجور – رنگي ، سياه و سفيد
گاهي خيلي فرقي نمي كند ،مهم بهانه ها هستند .
گاهي هيچ فرقي نمي كند:
نگاه كني يا تماشا
گوش كني يا ژست شنيدن بگيري
زمزمه كني يا فرياد بزني
گريه كني يا به تاسه بيفتي
عاشق باشي يا تظاهر كني
گاهي هيچ فرقي نمي كند ، زماني مي شود،به جاي مي رسي كه ديگر هيچ چيز با هيچ چيز برايت فرقي نمي كند من الان دقيقا همان جايم، ان وقت است كه روي پست ترين نقطه ي زندگي ات قدم گذاشته اي يعني زندگي مي كني اما نمي تواني سه قدم جلو ترت را ببيني.
شايد براي بعضي هاتان ان لحظه بشود نقطه ي عطف، ريسمان، نجات غريقي كه شما را از بزرگترين گرداب زندگي نجات دهد.يا هر چيز ديگري كه مي شود اسمش را گذاشت ناجي.
همه چيز از خلاء شروع شد ، از نبود ، نيستي ، ما خودمان هم، و دوباره جزئي از كل خواهيم شد .
داستان هاي بزرگ هميشه روي اتفاق هاي كوچك شكل مي گيرند ، ما بزرگترين داستان طبيعتيم و حاصل كوچك ترين اتفاق ممكن.
سهم ما تنها يك لحظه از زمان است همين و بس، ميانگين عمر مفيدمان را كه حساب كني ۵۰ سال بيشتر نيست .
راستي چرا ما نميتوانيم مثل كلاغ ها۵۰۰ سال عمر كنيم؟؟
شايد، شايد و شايد به توان n بار، ما مي توانيم ۵۰۰ سال عمر كلاغ ها را در يك لحظه ي زندگي خودمان تجربه كنيم و اين لحظه از زمان را نبايد از دست داد ، نبايد غفلت كرد.
سه شنبه هفتم آبان 1387
ای ساربان ...
ای ساربـــان آهسته ران کآرام جـــانم میـرود
آن دل که با خود داشتم با ستـــــانم میــــــرود
محمـــل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کــز عشق آن سرو روان گویی روانم میـرود
در رفتن جــان از بدن گویند هـر نوعی سخن
من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میـرود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلفریب نازنیـــن
کاشوب و فــریاد از زمین بر آسمانم میــرود
دوشنبه ششم آبان 1387
و همین ...
تو مرا میفهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من می مانی
...........................................................
.....................................
...............
.....
و چند خط نقطه چین
به احترام همه حرف هایی که نگفتم
شاید
اونی که باید بدونه ..میدونه
و همین سکوت و نقطه چین
..........
جمعه سوم آبان 1387
قصه ..
قصه ٬ بی غصه :
نه برای تو ٬ که اینبار برای تمامی واژگان عاشق جهان می نویسم . نه برای تو ٬ که اینبار برای تمامی چشمان عاشق جهان پریشانم .
نه برای تو ٬ که این بار تنها از "تو" می نویسم .
قصه ٬ بی قصه :
حتی اگر شروع واژه های این پریشانی از آن تو بود ٬ پریشانی این روزها را به نام من بنویس. حتی اگر خیال آشفته ی این سفر خسته ات می کند ٬ باز به روشنی سپیده های در راه بخند . حتی اگر "من" همانی نباشم که باید ... و "تو" همانی باشی که باید .
حتی اگر قصیده ی شعرم بی قافیه بی تاب مانده است ٬ تو بی هوا قافیه ی تمام قصایدم باش .
حتی اگر تلخ ... حتی اگر سخت .
قصه٬ بی نقطه :
نگاه و سکوت و لبخندم ٬ اندوه و بی قراری و بهانه گیری هایم را به حساب "خود" بنویس ... حتی اگر این بار قصه ام بی نقطه ماند ... حتی اگر به جستجوی نقطه ی بی غصه ی این قصه هنوز سطر به سطر روزگار را ورق می زنم!
و به یاد داشته باش که این قصه ... هنوز نا تمام است
چهارشنبه یکم آبان 1387
می خواهم ...
سلام همه دوستانم میگن غمگین آپ میکنم ولی دست خودم نیست باور کنید:
می خواهم بخندم به دنیای بی تو ... می خواهم بخندم به تمام نبودنهایی که هر روز تکرار می شود بی هراسی از فردا! ...
می خواهم برای تمام خوابهایم حرفهای تازه ای بچینم...حرفهایی از نگاه آفتابی که هرگز غروب نمی کند. می خواهم در لحظه های تنگ و ثانیه های دل بی تاب از تو با او بگویم ... می خواهم به حریم چشمانت پلی بزنم ...پلی تا عرش رویاهایم... می خواهم حتی دوری ات را به تفسیر گلی پیوند بزنم که سالی یک روز شکوفه می دهد ... یک روز شکوفه و یک سال زیبایی...
می خواهم برای قدمهایت ردپایی از سکوت بنا کنم تا آوای آمدنت را هزاران بار تکرار کند ... می خواهم برای نگاهی که با من نیست سالها بنویسم و قرنها بگویم... می خواهم در سراب آرزوهایم تو خواننده ی تمام سطور بی نقطه ام باشی... هستی... این را همیشه خواسته ام.
می خواهم مثل تو به رسم زندگی ... به رنگ عشق ... به ردای فراموشی ... به همه ی بود ها و نبودها بخندم... می خواهم تا آمدنت تمام ستارگان را به مهمانی بی خوابی های همیشگی ام دعوت کنم... می خواهم بشمارم تا بیایی... تا آخرین گام آمدنت با آخرین ستاره به من برسد...
چهارشنبه یکم آبان 1387
رها کرد ...
شبی غمگين ؛ شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهايی ؛ غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست؛
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا


