جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
به مناسبت ولنتاین
نبینم حس میکنم چیزی رو گم کردم و مرتب بهش سر میزنم ولی آپ نمیکردم چون خیلی از دوستان
از دیدن دست نوشتهای من ناراحت میشدن ولی امروز یک روز دیگه هست روز ولنتاین و من مجبور
شدم قسمتی از دلتنگی خودمو با شما قسمت کنم:
این همه نامه نوشتم تا شاید بیایی و بدانی چه گذشت بر حال غریبم اما نیامدی ... اصلا بیا باور کنیم که می ایی باور کنیم که تو خواهی امد... اما چه فایده مگر نبودی در کنار من؟ مگر پیشترها ساده رها نکردی مرا؟ مگر هرچه گفتم غیر از چند کلام ساده نبود؟ ولی تو نشنیدی و نشناختی مرا... پس چه فرقی دارد باشی یا نباشی؟!
یادت می اید٬یادت می اید؟ در کنار هم بودیم اما جدا از هم بودیم... تو چه می دانی٬ چه می دانستی حال و هوای عاشقی مرا
در کنارم بودی اما نشناختی مرا... اری در کنار من بودی و نشناختی مرا
چگونه بگویمت که بخوان نامه های مرا... چگونه بگویمت که بدان حرف دلتنگی ها را... چگونه بگویمت٬ که نمی دانی رنگ خیال مرا٬ نمی دانی رنگ باور مرا...
نمی دانی چه سخت است که عشقت را بخواهی تفسیر کنی
سالها پیش در کنارت تمام رویاهایم را ارام در گوش تو زمزمه کردم تا شاید بشنوی حرف و حدیث مرا٬ تا شاید بدانی که این دل وامانده بی قرار چگونه بی قرار تو شد... تا شاید بشنوی که چگونه اسمان عمرم با بودن تو افتابی است
با انکه خوب می دانستی با رفتنت اسمان چشمم تا ابد بارانی است٬ رفتی٬ رفتی و
باز هم مثل همیشه
تحریر از کمترین
تقدیم به بهترین


