می خواستم تو را فراموش کنم
می خواستم دیگر هرگز به تو فکر نکنم
می خواستم تو را برای همیشه از یاد ببرم
اما نمیتوانم .... نمیتوانم چهره ات را از یاد ببرم
اما..... چشمان مهربانت ،صدای گرمت
و حتی خنده های دل نشینت بامن سخن ها می گویند
نگاه پر مهرت هرگز به من دروغ نگفته است
من از چشمانت محبت را میتوانم بخوانم
من از لبانت بی آنکه حتی سخن بگویی ،هزاران حرف عاشقانه می شنوم
من حتی میتوانم صدای طپش قلبت را از دور دستها وقتی با من سخن میگویی بشنوم
پس چرا از من می گریزی
چرا همیشه سعی میکنی به من .....
چرا مرا از خود می رنجانی
میخوای من خود فرار کنم ....
مرا به کدام گناه مجازات می کنی
به گناه دوست داشتن تو
به گناه تشنه محبتت بودن
یا به گناه به تو پناه آوردن!
آیا تو به راستی از اینکه مراعذاب بدهی ،خشنود می شوی؟
میدانم که چنین نیست ....
از اینکه مرا بیازاری و لذت بری؟
باشد ولی
اگر خشنودی تو با آزار من ممکن می شود، من حرفی ندارم
حتی این هم مرا راضی می کند
اما …
واقعا این چه سرنوشتی است که برای من رقم خورده است
چه سرنوشتی که باید هرکس که مرا دوست میدارد
عذابم دهد!
نوشته شده توسط مسافر
در 2:47 بعد از ظهر |
لینک ثابت
•