تبليغاتX

:::سلام زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن پس من براتون آینه باشم همدیگرو دوست داشته باشید حتی اگر دوستتون نداشته باشن چون دنیا گرد هست و روزی دست تقدیر خودش به هر دو نمره میده اون وقت هست که آدم میفهمه از کجا و کی نمره تک آورده قربان شما:::

ミ★ミتولدミ★ミ -

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

 سلام

 نزدیک ۶ روزه آپ نکرده بودم دلم خیلی برای وبلاگ و به خصوص دوستان وبلاگی تنگ شده بود

راستشو بخواهید دیگه قصد داشتم ادامه ندم و وبلاگ تعطیل بشه چون دوستانم کم لطف شدن

ولی امروز صبح  دوتا  اتفاق برام افتاد که دوباره استارت وبلاگ نویسی من شروع شد:

الان بهتون میگم: اول صبحی داشتم به طرف محل کارم میرفتم که یک دختر با سرعت برق

از جلوم رد شد اونم با یک ماشین در پیت من هم گفتم اگر به  شما بگن دختر به من هم میگن

فرهاد  گازشو گرفتم و تو خیابان اصلی شهر کورس گذاشتیم اول صبحی ای حال  میداد خیلی

وقت بود با کسی مسابقه نداده بودم ولی تو اولین چهارراه توسط عوامل انتظامی متوقف شد

بعد دختر رفت و مدارک رو داد به آقا پلیسه ولی من جیم شدم و رفتم تو چهار راه بالاتر وجدان

درد گرفتم گفتم شاید دختر مردم ماشینشو بردن پارکینگ اخه میدونید چیکار کردم پیچیدم جلوش

اونم برای اینکه کم نیاره  رفت تو پیاده رو که مثلا  از جلوی من در بیاد ولی من راه ندادم تا برسیم

 جلوی آقا پلیسه بعد به پلیس چراغ دادم که این یاغی رو بگیرن که اونها هم از خا خواسته

گرفتن زیاد حاشیه رفتم برگشتم چهارراه دیدم دختره سوار رخش خودش شد و راه افتاد من هم

گفتم برم حالشو بگیرم  بگم جریمه شدی مبارکه شیرنی نمیدی ولی یهو تلفن من زنگید و من چون

شماره از کیسوک بود جواب ندادم ولی باز هم زنگ زد  همون که گوشی رو برداشتم پلیس مچ منو

گرفت استفاده از تلفن حین  رانندگی دختره تا دید منو گرفتن توقف کرد  من هم مثل همیشه

با استفاده از رمز از جریمه شدن رها شدم دختره شده بود بعد پلیس به دختره گفت شما

کاری داشتید گفت نه منتظر ایشون هستم منم فوری گفتم: امری باشه گفت خب بریم دیگه

منم گفتم باشه بریم از آقا پلیسه خدافظی کردیم و هر کدوم طرف ماشین خودمون رفتیم من دیگه

داشت دیرم میشد چون کارهای  بانکی و اداری  زیادی داشتم راه خودمو گرفتم و رفتم ولی خوب

حال کردم.

مورد دوم:

موبایلم زنگ زد  اون خط دائمی یک پسر ابله گفت سلام  تو شهرستانی هستی همین که صدای بیب

شنیدم فهمیدم میخواد سر کار بذاره و برای خودش بلوتوث درست کنه منم به  پشخدمتون گفتم بیا

حرف بزن اخه اون لهجه خیلی غلیظی داره بعد پسره حال میگرد  بعد گوشی رو گرفتم یک حالی از اون

پسره گرفتم که فکر کنم یک هفته از عکس خودش تو آینه هم خجالت بکشه بعد نشستیم دور هم

 واسه اون پسره خندیدم آی خندیدم بعد این شد که من بعد شش روز بلاخره خندیدم و....

نوشته شده توسط مسافر در 2:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •