یکشنبه سوم آذر 1387
خدانگهدار ...
مورد کم آوردم آخه خیلییییییییییی سخته بخوای از دوستانی که بیشتر از ده ماه تو این وبلاگ و بیشتر
از دوسال تو وبلاگ قبلیم خداحافظی کنم اصلا حس نوشتنم نمیاد؟؟ امروز همه دفترهای خاطرات و آلبوم
عکسهای خودمو نگاه کردم و تنها چیزی که در مورد خداحافظی و رفتن تو دفتر به نظرم جالب اومد این
قطعه بود که برای شما دوستانم مینویسم:
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
از تک تک دوستان عزیزم: باز هم معذرت میخوام که تو این مدت مزاحم اوقات شریف اونها شدم
بخدا سخته ..![]()
میدونی من الان حس حضرت ابراهیم رو دارم که میخواد اسماعیلشو
قربونی کنه درسته پسرش بود ولی خداشو بیشتر دوست داشت
منم درسته وبلاگمو دوست دارم ولی دوستامو از وبلاگ بیشتر دوست دارم برای
همین میرم تا راحت باشن چون دوست ندارم به خاطر من و رفتارهای کودکانه
من بیشتر از این کسی از من رنجیده خاطر بشه
باز هم مثل همه نامه هام
تحریر از کمترین
تقدیم به بهترین

(به وبلاگتون سر میزنم) این بچه وبلاگ منو، من نیستم تنها نذارید که از تنهایی میترسه![]()
خدانگهدار تا ....
تا نداره ... برای همیشه تو این وبلاگ و با این اسم
دوستی من تا نداشت
شما یک تا بذارید تا بینهایت تا اون دنیا
